و اگر مايملكى هم داشتند جهت انجام وظيفه جمع شده بود و هرگاه احساس ميكردند كه رضاى خداوند در انفاق و بذل است بدون اندك تأمّلى آن را رها مىنمودند .
شبى در منزل مرحوم آقاى حدّاد در خدمت ايشان و حضرت والد نشسته بوديم و يكى از شاگردان آقاى حدّاد نيز كه خيلى به ايشان علاقهمند بود ولى زياد خطا ميكرد و تمرّد داشت و در نهايت هم مرحوم حدّاد با او قطع رابطه نمودند ، آنجا حضور داشت . ظاهراً باغچهاى از كسى نزد آن شخص امانت بوده و او بدون اذن صاحبش در آن تصرّفى كرده بود و آقاى حدّاد رضواناللهعليه از اين مسأله بسيار ناراحت شدهبودند و او را مؤاخذه ميكردند و به او فرمودند :
يك دندهء راست در وجود تو نيست !
بعد از اين جريان حضرت علّامهء والد به او فرمودند : فلانى ! يك وقت در زمينى كه ما نزد تو داريم بدون اطّلاع تصرّف نكنى ! او هم در جواب گفت : نه آقا ! من به زمين شما چكار دارم ؟ ! از اين گفتگو حقير متوجّه شدم كه علّامهء والد زمينى در كوفه خريدهاند و به وى سپردهاند .
آخر شب بود ، چند دقيقهاى گذشت و حضرت آقاى حدّاد براى تجديد وضو بيرون رفتند ، حضرت والد يكباره رو به آن شخص كرده و فرمودند : آقا آن زمين را من به شما بخشيدم !
آقاى حدّاد كه برگشتند والد معظّم گويا براى تجديد وضو بيرون رفتند ، آن شخص به آقاى حدّاد عرض كرد : آقا ! آقا سيّدمحمّدحسين زمينش را به من بخشيد ! حضرت آقاى حدّاد هم بلافاصله فرمود : خدا خيرش بدهد .
ما در اين ماجرا هم كرامت و بزرگوارى حضرت آقاى حدّاد را ديديم و هم كرامت و بزرگوارى حضرت والد را ؛ كرامت مرحوم حدّاد در اين معنا ظاهر بود كه ايشان وقتى از اين ايثار مطّلع شدند گويا هيچ امر مهمّى اتّفاق نيفتاده و
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 560
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص٥٦٠