حافظ بخواند و در معانى آن تأمّل كند و اسرار و رموز سلوك را از آن بياموزد و با صداىخوش بخواند تا عشق خدا در قلبش زنده شود .
ولى با اين وجود ، معانى حقيقى اشعار حافظ را كسى نمىفهمد مگر آنكه خودش بچشد و با وجودش لمس كند . هر كس به هر مقدار در مقامات سلوك سير نموده و ديدهاش بينا شده است ، به همان مقدار آن را مىفهمد . حتّى اگر كسىاصطلاحات عرفانى را هم بداند كه مثلًا « مى » يعنى محبّت يا « زلف » يعنىكثراتى كه روى محبوب را مىپوشاند ، تا خودش از شراب محبّت نچشد يا به مطالعهء جمال وحدت ننشيند ، نمىفهمد كه « مى » چيست و پوشيدهشدن وحدت با تاريكى كثرت به چه معناست .
كسانى هم كه اين اشعار را شرح مىكنند نوعاً حقيقت آن را متوجّه نميشوند و به تكرار الفاظ و در كنار هم چيدن عبارات قناعت مىكنند . علاوه بر آنكه اين اشعار معانى تودرتو و لايهلايهاى دارد كه انسان هرچه جلوتر ميرود لايهها و بطونش بر وى آشكارتر مىگردد و در آنِ واحد چند معنى در چند افق از آن استنباط مىشود كه همگى هم صحيح و هر يك در جاى خود صادق است . « 1 »
سالكى هم كه اين اشعار را مىخواند بايد تأمّل كند و به مقدار خودش از
هامش
سلوك را به حسب هر مرحلهاى كه در آن بوده است با كنايات و استعارات در بيان آورده است . و برخى از اشعارش نيز مربوط به بعد از كمال و وصال است . امّا مغربى نفسش متّسع بوده و به مقام كمال رسيده است و اشعارش مربوط به پس از فناء و وصال است .
به همين جهت علّامهء والد رضواناللهعليه در آن زمان ، حقير را از خواندن غبار نهىفرمودند . و چون فرمودند فقط حافظ بخوانيد ، عملًا خواندن مغربى را نيز نفى فرمودند .
( 1 ) . حضرت والد رضواناللهعليه در روحمجرّد داستانى بسيار شگفت از معانى تودرتو و پيچيدهء اشعار حافظ نقل نمودهاند كه تأمّل در آن نكات بسيارى را در بردارد . ( رجوع شود به : روحمجرّد ، ص 483 تا 485 )