تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
گاهى ديگران اشكال نموده و ايشان با قاطعيّت جواب مىدادند . برخى از افراد گرچه مجاب مىشدند ولى باز هم تسليم حقّ نمىگشتند ، ولى برخى كه سليم‌النّفس بودند در مقابل اين بحث‌ها تسليم شده و حقّ را مىپذيرفتند و بعضى نيز شيفتهء اخلاق و ادب و علميّت و چهرهء نورانى و باابّهت ايشان شده ، متحوّل گشته و طرح دوستى و رفاقت مىريختند . نمونه‌هاى متعدّدى از اين بحثها را در دورهء علوم و معارف اسلام آورده‌اند كه از باب تيمّن و تبرّك و اشاره به حقّانيّت مكتب تشيّع و زنده‌شدن ياد والد معظّم و غيرت دينيشان دو مورد در اينجا نقل مىشود : در جلد پنجم كتاب شريف امام‌شناسى در ضمن بحث از عقائد منحطّ و سخيف وهّابيّت ميفرمايند : بارى درست به خاطر دارم در سنهء 1390 هجريّه قمريّه كه براى بار دوّم به بيت‌الله‌الحرام با دو نفر از پسران خود به جهت أداء مناسك حجّ مشرّف شده بودم ، صبحگاهى پس از چند طواف مستحبّى ، در گوشه‌اى از مسجدالحرام نشستيم و به تماشا و زيارت بيت و كيفيّت طواف مردم مشغول بوديم . در اين حال يكى از علماء سنّىمذهب آمده و با ما معانقه نمود و پهلوى ما نشست . و مىگفت : من از اهل سوريا و از شهر حَلَب هستم و اسم من « عُمَرْ عادِلْ مَلَاحِفْجى » است . و ما با او گرم تكلّم و صحبت شديم . در اين حال به مناسبت آشنايى با او ، يكى ديگر از علماى عامّه كه مىگفت : از أئمّهء جماعت مدينه است آمد و سلام كرد و روبروى من نشست ، و بعد كم‌كم جماعت كثيرى از اهل تسنّن آمدند و همه پهلوى ما نشستند و تقريباً مجلسى تشكيل شد . در اين هنگام ، من از مُتعهء حجّ از آنها پرسيدم ! گفتند : ما تا حجّ را بجاى نياوريم تمتّع نمىكنيم !