پرسيد : معرفت چيست و چگونه به دست مىآيد ؟ حضرت فرمودند : به نزد مالك بن انس و فقهاى مدينه برو و از ايشان حديث بشنو و سپس آنچه شنيدى بر من عرضه كن .
به نزد فقها رفت و مطالبى از ايشان آموخت و آنها را بر حضرت امام كاظم عليهالسّلام عرضه نمود و خواند . حضرت تمام آن را ردّ كرده و فرمودند : برو و به دنبال معرفت باش .
او كه به امر دينش بسيار اهتمام داشت ، بعد از آن مجلس دائماً به دنبال حضرت بود تا اينكه روزى حضرت به سوى زمينى كه داشتند ، از مدينه خارج شدند و او به دنبال حضرت رفته و در ميانهء راه به ايشان رسيد و عرض كرد :
جانم فداى شما باد ، اگر شما من را همينطور بدون معرفت رها كنيد ، من در محضر خداوند احتجاج مىكنم و مىگويم كه : خدايا موسىبنجعفر مرا از معرفت آگاه ننمود ؛ پس شما خودتان به من معرفت بياموزيد .
حضرت ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسّلام را بر وى عرضه فرمودند و او را از ماجراى غصب خلافت و غاصبين خلافت آگاه نمودند و فرمودند : پس از أميرالمؤمنين حسن و سپس حسين عليهمالسّلام امام هستند و يك به يك ائمّه را شمردند و چون به نام خودشان رسيدند سكوت فرمودند .
عرض كرد : جانم فداى شما ! امروز چه كسى امام است ؟ حضرت فرمودند : اگر به تو خبر دهم مىپذيرى ؟ عرض كرد : بله .
فرمودند : من هستم . عرض كرد : جانم فداى شما ، نشانهاى هست كه بدان استدلال كنم ؟ فرمودند : به نزد آن درخت برو و بگو موسىبنجعفر مىگويد : بيا !
آن مرد مىگويد : به نزد درخت رفتم و آن را صدا زدم و قسم به خدا درخت زمين را شكافت و در مقابل حضرت ايستاد و حضرت به آن اشاره
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 269
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص٢٦٩