نمىدهم . »
مرحوم آقاى حاج محمّدحسن بياتى مىگفتند : اين اتّفاق و شهود من از افاضات نفس خود آقاى انصارى بود . من از خودم هيچ نورى نداشتم و فقط به واسطهء محبّت و اطاعت و جذبه و كشش آقاى انصارى و اذكار و اربعيناتى كه ايشان مىدادند نور مىگرفتم و با آن نور مطالبى بر من منكشف مىشد و گاهى از آن مطالب خدمت خود مرحوم آقاى انصارى عرض ميكردم و نور خود آقاى انصارى به خودشان برمىگشت ؛ منه و إليه . « 1 »
تو مپندار كه مجنون سرِ خود مجنون گشت * از سَمَك تا به سِماكش كشش ليلَى برد
من به سرچشمهء خورشيد نه خود بردم راه * ذرّهاى بودم و مِهر تو مرا بالا برد
هامش
( 1 ) . از اينجا دو مطلب به دست مىآيد :
اوّل آنكه : نسبت مرحوم آقاى انصارى با مرحوم بياتى نسبت استاد و شاگرد ، و استفادهء معنوى ميان ايشان يك طرفه بوده است . و نبايد از صرف اينكه مرحوم بياتى تذكّرى را به محضر حضرت آيةالله انصارى عرضه كردهاند توهّم شود كه رابطهء اين دو بزرگوار رابطهء رفاقت بوده است . رابطهء رفاقت مربوط به جائى است كه هر دو نفر از انوار و تراوشات نفس ديگرى استفاده برده و از نور هم استضائه مىكنند و به هم مدد مىرسانند . ولى مرحوم بياتى خودشان تأكيد داشتند كه من در آن زمان فقط به بركت اتّصال با مرحوم انصارى جان گرفته و نورانى مىشدم و مسائلى برايم منكشف مىشد و اگر كشش و جذبهء ايشان نبود اصلًا نمىتوانستم سير نمايم .
دوّم آنكه : اين داستان مربوط به زمانى است كه مرحوم آيةالله انصارى مقاماتى عالى و بلند داشتهاند ، ولى هنوز به مقام كمال و اتمام سفر اوّل و اصل نشده بودند ؛ و گرنه نيازى به چنين تذكّرى نبود . مرحوم والد ميفرمودند : وصول مرحوم حضرت آقاى انصارى به مقام توحيد مربوط به سالهاى آخرعمر ايشان بود .