مسافرت من به ايران با موافقت معنى بود و خداوند به ايشان عنايت بسيارى فرمود و ايشان در رديف رفقاى درجه اوّلى هستند كه ما با هم شب و روز هستيم ؛ او هميشه با من است . عرض كردم : كلمهاى بفرمائيد كه براى ايشان بنويسم . فرمودند : بنويس فاستقم كما امرت . »
و در نامهء مورّخهء هفدهم شعبانالمعظّم 1389 ميفرمايند : « الساعة در محضر مبارك حضرت آقاى حدّاد روحىفداه ذكر خير سركار در ميان بود .
فرمودند : هرچه مىتوانى از قول من سلام برسان . فرمودند : بسيار حالش خوب شده است ؛ هنيئاً لكم ثمّ هنيئاً . مخصوصاً فرمودند : بسيار بايد شاكر خداى باشد كه چنين موهبتى عنايت فرموده است . »
حال عشق مرحوم علّامهء والد به مرحوم حضرت آقاى حدّاد ، در اين نامهها كاملًا منعكس است و به اقتضاء حالات فنائى كه خود ايشان در آن زمان داشتند و ذوق ميكردند ، در وصف مرحوم حضرت آقاى حدّاد روحىفداه نيز در اين نامهها از تعابيرى استفاده نمودهاند كه همگى اشاره به مقام عبوديّت و فناء ايشان در حضرت حقّ متعال و عدم بقاء تعيّن دارد ، تعابيرى كه فقط براى اهل توحيد قابل فهم و پذيرش است و كسانى كه مبتلا به عين حولاء و ديدهء دوبينند همواره در فهم مراد آن به خطا مىافتند .
در اينجا بالمناسبة به چند نمونه از اين نامهها اشاره مىشود :
هامش
به واسطهء ديدهء دوبين و خارج نشدن از پردهء پندار و توهّم استقلال ، توفيق فهم علمى و استدلالى توحيد را نيافتهاند و براهين ساطعهء توحيد افعالى و اسمائى و ذاتى ، بر قلبشان ننشسته و حقّانيت آن را لمس نكرده و در زمرهء منكران حقيقت توحيد درآمدهاند . لذا فهم اين نوع از مسائل حكمى و عرفانى ، علاوه بر هوش و ذكاء و شاگردى در نزد اساطين فن ، نياز به توسّل و تضرّع و خاكسارى در درگاه قاضىالحاجات دارد ، تا موانع قلبى فهم و ادراك را از مسير انسان برداشته و زمينهء تابش انوار حقيقت را در قلب فراهم آورد .