تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
پذيرائى مفصّلى از ما مىكردند . قبل از آوردن غذا و گاهى سر سفره همينطور كه نشسته بوديم ايشان حالشان منقلب مىشد و شروع ميكرد به خواندن اشعار تركى مثل اشعار مرحوم حكيم هيدجى رحمةالله‌عليه و نيز برخى اشعار توحيدى و گريه ميكرد . ما از معاشرت با ايشان بسيار لذّت مىبرديم و وقتى مرحوم والد ميفرمودند : مىخواهيم به ابهر برويم ، و شما را نيز مىبريم ، از اينكه مىخواهيم به ديدن حاج هادى و حاج اللهيارى برويم از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيديم . هم ايشان و هم حاج هادى علاوه بر دوستى و رفاقت ، ارادتى شديد نسبت به مرحوم علّامهء والد رضوان‌الله‌عليه داشته و به ايشان كاملًا معتقد بودند ، ايشان نيز حقّاً هر دو بزرگوار را دوست داشتند . حاج اللهيارى مرحوم آقاى انصارى رضوان‌الله‌عليه را نيز مىشناخت و به ايشان ارادت داشت و در برخى از جلسات ايشان حضور مىيافت ، ولى از شاگردان سلوكى ايشان نبود . پس از ارتحال حضرت آقاى انصارى نيز بنا بر سفارش و دعوت حضرت والد روحىفداه در زمرهء مرتبطين با مرحوم آقاى حدّاد درآمده بودند و ارادتى خالصانه و اعتقادى قوىّ به ايشان داشتند . از فضائل اخلاقى مرحوم اللهيارى اين بود كه اهل انفاق و مواسات و دستگيرى از نيازمندان بوده و در اين‌باره امساكى نداشت . يك بار كه در منزل حاج اللهيارى بوديم پيرمردى قدكوتاه و لاغراندام و نورانى و با اخلاص آنجا بود ، حضرت آقا از او پرسيدند : شغل شما چيست آقا جان ؟ او بلافاصله بغچه‌پيچى را كه به آن تكيه كرده بود برداشته روى دوش گذاشت و در حالى كه دور اطاق مىچرخيد صدا زد : آى بزّازى ! آى بزّازى ! معلوم شد شغل او پارچه‌فروشى است و پارچه‌ها نيز در آن بغچه بوده است . حضرت علّامه بعداً به طور خصوصى به حاج اللهيارى فرمودند : شما