تا دلت آيينه گردد پر صور * اندر او هر سو مليحى سيم بر
آهن ار چه تيره و بىنور بود * صيقلى آن تيرگى از وى زدود
صيقلى ديد آهن و خوش كرد رو * تا كه صورتها توان ديدن در او
آن جفا با تو نباشد اى پسر * بلكه با وصف بدى اندر تو در
بر نمد چوبى كه آن را مرد زد * بر نمد آن را نزد ، بر گرد زد
گر بزد مر اسب را آن كينهكش * آن نزد بر اسب زد بر سُكسُكش « 1 »
تا ز سكسك وا رهد خوشپى شود * شيره را زندان كند تا مىْ شود
مادر ار گويد تو را مرگ تو باد * مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد
حقّ تعالى گرم و سرد و رنج و درد * بر تن ما مىنهد اى شيرمرد
خوف و جوع و نقص أموال و بدن * جمله بهر فقد جان ظاهر شدن
رنج گنج آمد كه راحتها دروست * مغز تازه شد چو بخراشيد پوست
تو بدان كه ذوق آن بانگ الست * در دل هر مؤمنى تا حشر هست
تا نباشد در بلاشان اعتراض * نه ز امر و نهى حقشان انقباض
ناخوشِ او ، خوش بود بر جان من * جان فداى يار دلرنجان من
خاك غم را سرمه سازم بهر چشم * تا ز گوهر پر شود آن بحر چشم
صبر را سُلّم كنم سوى درج * تا بر آيم بر سر بام الفرج
بر جفا صبرى كنم بهر وفا * بى جفا هرگز نباشد خود صفا « 2 »
هامش
( 1 ) . كينهكش : جنگجو و مبارز . سُكسُك : حركت ناهموار اسب .
( 2 ) . لبّاللباب مثنوى ، ص 235 و 236 .