تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 685

مساهمون:

ص٦٨٥
مىيابد . بارى ! با ذكر اين مقدّمه ، ضرورت و حكمت جوع در سير و سلوك إلى الله روشن شد . در روايت معراجيّهء مصدّر به يا أحمد ، كه نثرالسّلوك عروج روحانى سالكين إلىالله است ، آمده است كه : يا أحْمَدُ ! لَوْ ذُقْتَ حَلاوَةَ الْجوعِ وَ الصَّمتِ وَالْخَلْوَةِ و ما وَرِثوا مِنْها ! قالَ : يا رَبِّ ما ميراثُ الْجوعِ ؟ قالَ سُبحانَهُ : الحِكْمَةُ وَ حِفْظُ القَلبِ وَ
هامش
-چنان مىزد كسى حدّش به غايت * كه خون مىريخت بىحدّ و نهايت در آن سختى نمىكرد آه ، قلّاش * كه مىخنديد و پس مىگفت : اى كاش كه دايم هم‌چنينم مىزدندى * به تيغ آتشينم مىزدندى چنان زان رند ، شيخ دين عجب ماند * كه در آن جايگه ، تا وقت شب ماند چو آخر حدّ او آمد به انجام * از و پرسيد پنهان ، پير بسطام كه : چندين زخم خورده ، خون برفته * تو چون گل مانده خندان و شكفته ! نه آهى كرده نه اشكى فشانده * منم در كار تو حيران بمانده ! مرا آگاه كن تا سرّ اين چيست * كه در محنت توان خوش‌خوش چنين زيست چنين گفت آن زمان ، قلّاش مهجور * كه بود اى شيخ معشوق من از دور ستاده بود جايى بر كناره * نبودش هيچ كارى جز نظاره چو من مىديدمش استاده در راه * نبودم آن زمان از درد آگاه مرا آن لحظه گر صد زخم بودى * به چشمم ، چشم‌زخمى كى نمودى ستاده بهر من معشوق بر پاى * چگونه من نباشم پاى بر جاى ؟ چو بشنود اين سخن مرد يگانه * ز چشمش گشت سيل خون روانه به دل مىگفت : اى پير سيه‌روز * از اين قلّاش راه دين بياموز همه كار تو در دين باژگونه‌ست * ببين تا خود ، تو چونى او چگونه‌ست تو را زين رند ، دين مىبايد آموخت * گر آموزى ، چنين مىبايد آموخت بسى باشد كه در دين ، أهل تسليم * ز كم‌تر بنده‌اى گيرند تعليم( إلهىنامه ، عطّار نيشابورى ، ص 175 و 176 )