مىيابد .
بارى ! با ذكر اين مقدّمه ، ضرورت و حكمت جوع در سير و سلوك إلى الله روشن شد . در روايت معراجيّهء مصدّر به يا أحمد ، كه نثرالسّلوك عروج روحانى سالكين إلىالله است ، آمده است كه :
يا أحْمَدُ ! لَوْ ذُقْتَ حَلاوَةَ الْجوعِ وَ الصَّمتِ وَالْخَلْوَةِ و ما وَرِثوا مِنْها !
قالَ : يا رَبِّ ما ميراثُ الْجوعِ ؟ قالَ سُبحانَهُ : الحِكْمَةُ وَ حِفْظُ القَلبِ وَ
هامش
-چنان مىزد كسى حدّش به غايت * كه خون مىريخت بىحدّ و نهايت
در آن سختى نمىكرد آه ، قلّاش * كه مىخنديد و پس مىگفت : اى كاش
كه دايم همچنينم مىزدندى * به تيغ آتشينم مىزدندى
چنان زان رند ، شيخ دين عجب ماند * كه در آن جايگه ، تا وقت شب ماند
چو آخر حدّ او آمد به انجام * از و پرسيد پنهان ، پير بسطام
كه : چندين زخم خورده ، خون برفته * تو چون گل مانده خندان و شكفته !
نه آهى كرده نه اشكى فشانده * منم در كار تو حيران بمانده !
مرا آگاه كن تا سرّ اين چيست * كه در محنت توان خوشخوش چنين زيست
چنين گفت آن زمان ، قلّاش مهجور * كه بود اى شيخ معشوق من از دور
ستاده بود جايى بر كناره * نبودش هيچ كارى جز نظاره
چو من مىديدمش استاده در راه * نبودم آن زمان از درد آگاه
مرا آن لحظه گر صد زخم بودى * به چشمم ، چشمزخمى كى نمودى
ستاده بهر من معشوق بر پاى * چگونه من نباشم پاى بر جاى ؟
چو بشنود اين سخن مرد يگانه * ز چشمش گشت سيل خون روانه
به دل مىگفت : اى پير سيهروز * از اين قلّاش راه دين بياموز
همه كار تو در دين باژگونهست * ببين تا خود ، تو چونى او چگونهست
تو را زين رند ، دين مىبايد آموخت * گر آموزى ، چنين مىبايد آموخت
بسى باشد كه در دين ، أهل تسليم * ز كمتر بندهاى گيرند تعليم( إلهىنامه ، عطّار نيشابورى ، ص 175 و 176 )