متحرّك است .
مىرود مىرود تا مىرسد به وجود مطلق ؛ يعنى چه ؟ يعنى اين احرازش را از دست مىدهد احراز عالىترى به خود مىگيرد ، و آن احراز را نيز از دست مىدهد و احراز عالىتر از آن پيدا مىكند .
تا اينكه آنجا حقّ خود را احراز مىكند . تعيّنها هر كدام بجاى خودشان محفوظ ، و موطن هر كدام در محلّ اسماء و صفات ، و مدارج و معارج كمال زيد ثابت ، و از دستبرد نيستى مصون هستند .
در آنوقت اگر از او بپرسند : تو كيستى و از كجا آمدهاى ؟ در پاسخ ميگويد : من چيزى نيستم ، من زيد نيستم . « از كجا آمدهاى ؟ » مال عالم كثرت بود ؛ اينجا عالم توحيد است ، در اينجا زمان و مكان نيست ، اينجا زيد و عمرو نيست .
بايزيد ميگويد : « من سى سال است با غير از حقّ تكلّم نكردم ؛ هر كس از من سؤال ميكرد حقّ بود و هر كس جوابش را مىداد حقّ بود . » يعنى چه ؟ يعنى سىسال است در عالم فنا هستم ، يعنى « من » نيستم ؛ مَن در عالم كثرات است ، در اينجا مَن ، حقّ است تبارك و تعالى . » « 1 »
و در كتاب شريف روحمجرّد در شرح حالات فنائى حضرت آقاى حدّاد روحى له الفداء آوردهاند :
« ميفرمود : من همچون پر كاهى هستم كه در فضاى لا يتناهى بدون اراده و اختيار مىچرخد . و بعضى اوقات از خودم بيرون مىآيم ، همچون مارى كه پوست مىاندازد ؛ چيزى از من غير از پوست نيست .
مىدانيد با اين جملهء كوتاه چه مىخواهد بگويد ؟ ! مارها معمولًا در هر
هامش
( 1 ) . مهرتابان ، ص 293 تا ص 295 .