ميگردد فرمود كه :
چو برخيزد خيال چشم أحول * زمين و آسمان گردد مبدّل
يعنى به صبح حشر كه عبارت از وصول سالك است به مقام توحيد كه كونين در نظر او به نور وحدانيّت محو و منطمس گردد ؛ و لا يَبقَى إلّا الحَىُّ القَيّومُ ، خيال چشم أحول كه وجود موجودات را غير وجود حقّ ديدن است ، مثل أحول كه يكى را دو مىبيند ، از پيش ديدهء او ، آن خيال غيريّت برخيزد و به يقين بداند كه همه وجود حقّ است و وجود موجودات كه به حقيقت نمود بى بود است ، خيال و وهم و پندار است و زمين و آسمان مبدّل گردد كه
يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ
يعنى زمين و آسمان باشد ، فأمّا نه آن زمين و آسمان أوّل باشد ، زيرا كه آن خيال كه در شب عمر به خواب غفلت مىديد كه غير است ، به صبح حشر ، نمود كه همه عين بوده و غيريّت ، خيال چشم أحول است . شعر :
بوديم يكى ، دو مىنموديم * نابود شد آن نمود در بود
چون سايه به آفتاب پيوست * از ظلمت بود خود بر آسود
چون سوخته شد تمام هيزم * پيدا نشود از آن سپس دود
چون ظهور نور تجلّى وحدت ، موجب اختفاى ظلمت كثرت است ، فرمود كه :
چو خورشيد عيان بنمايدت چهر * نماند نور ناهيد و مه و مهر
يعنى : چون تجلّى ذات أحدى كه خورشيد عيان عبارت از اوست ، در آينهء قلب سليم سالك حقبين رخ بنمايد ، در تاب نور قاهر او ، نور زهره و ماه و آفتاب نماند و همه به ظلمتآباد عدم باز گردند كه
إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ
*
وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ
، و هيچكدام را نورى و وجودى نماند . و چون اين قيامت كه نسبت با سلّاك عارف واقع است ، جلوهگرى قيامت كبراست ، هر آينه علامات