لَيْسَ أنا - أىْ جَميعُ العالَمِ - خَيالٌ ؛ فَالمَوجودُ أىِ الوُجودُ الكَوْنىُّ كُلُّهُ خَيالٌ فى خَيالٍ وَ الوُجودُ الحَقُّ إنَّما اللهُ خاصَّةً . شعر :
دو عالم يار و غير او خيال است * مشو جانا گرفتار خيالات
كه در وقت بقا عين زوال است ؛ يعنى : عالم در وقت بقا چون به حقّ موجود و باقى است و وجود حقّ است كه به صورت عالم نموده است ، هر آينه به اعتبار انفراد از وجود واجبى ، وجود عالم دائماً زوال و عدم باشد و از تجلّى واجب به صورت ممكن ، نه در واجب تغيير حاصل مىشود و نه ممكن از امكانيّت عدمى خلاص مىيابد ؛ زيرا كه دائماً هست ، هست ؛ و نيست ، نيست و قلب حقايق نمىتواند بود . شعر :
نيستى نيستاست يا هستاست * نيستاست او اگرچه با هست است
هو فى شأن هميشه حقّ را دان * خلق را كلّ من عليها فان « 1 » »
بارى ، اين آخرين سفرى بود كه حقير به محضر حضرت آقاى حاج سيّدهاشم موسوى حدّاد رضوان الله تعالى عليه رسيده و مشافهةً از آن مشعل نور و هدايت كسب فيض نموده و ديدگان از رؤيت جمال آن آفتاب توحيد و آيت عشق و محبّت به حضرت پروردگار روشن مىگشت ، و پس از آن ديگر توفيق زيارت حاصل نشد تا زمانىكه خبر رحلت ايشان رسيد و دلهاى محبّين و عاشقان آن بزرگمرد إلهى را آتش زد و به هجران و فراق ايشان مبتلا و سرشك غمواندوه را بر گونهها جارى ساخت ؛
وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا .
با عروج اين طائر بلندپرواز عالم لاهوت به رياض قدس و وطن مألوف و خلع اين بدن عنصرى ، حضرت علّامهء والد رضوان الله تعالى عليه از فقدان آن
هامش
( 1 ) . همان مصدر ، ص 329 و 330 .