آن در اينجا بهتمام به ظهور پيوندد و أنوار وجود خيالى مجازى ممكنات كه مىنمود ، در تاب نور تجلّى ذاتى إلهى محو مطلق گردد و به ظهور حقّ به صفت اطلاقى قيامت قائم گردد و غير حقّ نماند و آنچه نسبت با ديگران نسيه است ، نسبت با وى نقد گردد . شعر :
هر كه گويد كو قيامت اى صنم * خويشتن بنما قيامت نك منم
اين قيامت زان قيامت كى كماست * آن قيامت زخم و اين چون مرهماست
چون قيام قيامت كه مقتضاى اسم قهّار و معيد است ، ظهور نيستىاست در هستى كه
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ
، فرمود كه :
فتد يك تاب از آن بر سنگ خاره * شود چون پشم رنگين پاره پاره
يعنى : يك تاب از آن نور تجلّى ذات كه خورشيد عيان است ، بر سنگ خاره افتد ، يعنى سنگ سخت از سنگهاى كوه آفاقى يا أنفسى ، بلكه هر دو ، از هيبت آن تاب تجلّى و غلبهء نور قاهر إلهى ، سنگ خاره همچو پشم رنگين پاره پاره شود و محو و متلاشى گردد كه
وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ
. شعر :
صارَ دَكًّا مِنهُ وانشَقَّ الجَبَلْ * هَل رَأَيْتُمْ مِن جَبَل رَقصَ الجَمَلْ ؟ » « 1 »
و نيز در شرح اين بيت از گلشن راز :
وجود هر دو عالم چون خيال است * كه در وقت بقا عين زوال است
ميفرمايد : « چون هستى واجب است كه به صورت عالم متجلّى و ظاهر است و غيرحقّ دائماً عدم است ، پس هرآينه وجود عالم كه مىگويند ، نمود بىبود باشد ، مانند صور خيالى كه حقيقتى ندارد .
شيخ محيىالدّين عربى ، قدّسسرّه در فصّ يوسف عليهالسّلام ميفرمايد كه : وَ إذا كانَ الأمْرُ عَلَى ما قَرَّرْناهُ فَاعْلَم أنَّك خَيالٌ ، وَ كُلُّ مَا تُدرِكُهُ مِمّا تَقولُ فيهِ :
هامش
( 1 ) . مفاتيح الإعجاز ، ص 119 تا ص 121 .