كه لَو أنزَلنا كِتابًا لِلجَبَل * لَانْصَدَع ثُمَّ انْقَطَع ثُمَّ ارْتَحَل
از من ار كوه احد واقف بُدى * پاره گشتىّ و دلش پر خون شدى
از پدر وز مادر اين بشنيدهاى * لاجرم غافل در اين پيچيدهاى
گر تو بىتقليد زآن واقف شوى * بىنشان بىجاى چون هاتف شوى « 1 »
اين أشعار بيان حقيقتى بود كه حضرت حدّاد آن را به خوبى لمس نموده و بالعيان مىديدند كه همهء مردم از آن غافلند .
نور خداوند عزيز و قهّار ، جميع عوالم وجود را پر كرده و هيچ غيرى در قبال خود باقى نگذاشته است ؛ حتّى تمام هستى و شراشر وجود ما را نيز فراگرفته و جميع شؤون زندگى ما در يد قدرت و قبضهء تقليب خداوند مىباشد ، حتّى إرادهء ما تحت إراده و مشيّت اوست كه اگر او إراده نكند ما نيز نمىتوانيم إراده كنيم ؛
وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ .
« 2 » و اگر حقيقت خداوند لحظهاى طلوع كرده و تجلّى نمايد همهء موجودات در برابر أنوار قاهرهء حضرت ذوالجلال و الإكرام تاب نياورده و مندكّ و مضمحلّ و نابود مىشوند .
ولى عامّهء مردم خداوند را در زاويهاى تاريك و پنهان از عالم منعزل كرده و آنچنان او را محدود نمودهاند كه گويا هيچ تأثير و نقشى در عالم وجود ندارد ، و در عوض براى خود و سائر موجودات تصوّر استقلال و أنانيّت كرده و با پندار و توهّمى از خدا دلخوشاند . در خيال خود ، خدايى را ساخته و پرداخته و از آن خداى حقيقى غافل و در آتش بُعد و دورى از آن منبع نور و حيات و حقيقت مىسوزند و در أثر انس با عالم كثرت ، روح و جان آنان بىحس شده و إحساس درد و ألَم و سوزش نمىكنند .
هامش
( 1 ) . مثنوىمعنوى ، دفتر دوّم ، ص 118 .
( 2 ) . آيه 29 ، از سورهء 81 : التّكوير .