مىخواهد :
وَ أَلْحِقْنَا بِعِبادِكَ الَّذينَ هُمْ بِالْبِدارِ إلَيْكَ يُسارِعونَ . . . . وَ مَلَأتَ لَهُمْ ضَمآئِرَهُمْ مِنْ حُبِّكَ وَ رَوَّيْتَهُمْ مِنْ صافى شِرْبِك . . . اسْأَلُكَ أَنْ تَجْعَلَنى مِنْ . . . أَجْزَلِهِمْ مِنْ وُدِّكَ قِسْمًا . « 1 »
محبّت و عشق خدا اكسيرى است كه وجود آدمى را از همهء بدىها و آلودگىها پاك كرده و محبّ را براى حضرت محبوب خالص مىكند .
اين معانى تماماً روشن و واضح بود . أمّا بالأخره عشق و محبّت يك حالت ضيق و فشار شديد براى انسان آورده و دل از فراق و هجران پروردگار تنگ ميگردد ، و به طور كلّى اگر سلطان عشق طلوع كند آتش بر خرمن سالك زده و او را مىسوزاند ، و ابنفارض مصرى در أبياتى از قصيدهء لاميّهء خود بر اين معنى تصريح نموده و ميگويد :
هُوَ الحُبُّ فَاسْلَمْ بِالحَشا ما الهَوَى سَهْلُ * فَما اخْتارَهُ مُضْنًى بِهِ وَ لَهُ عَقْلُ ( 1 )
وَ عِش خاليًا فَالحُبُّ رَاحَتُهُ عَنًى * وَ أوَّلُهُ سُقْمٌ وَ ءَاخِرُهُ قَتْلُ ( 2 )
« 1 . وه ! محبّت چه عظيم است ، سراپردهء دل را از آتش سوزان آن در امان آر ؛ چرا كه عشق و مهرورزى سهل و آسان نيست و هيچ عاقلى كه به آن مبتلا شده و طعم ناگوارش را چشيده باشد ، آن را اختيار نمىنمايد .
2 . بدون درد محبّت ، روزگار خود را سپرى ساز و زندگى كن ؛ زيرا محبّت ،
هامش
( 1 ) . مفاتيحالجنان ، مناجات خمسعشره ، مناجاة المريدين ، ص 124 : « و ما را به بندگان خودت كه در حركت به سوى تو سرعت مىكنند ملحق نما . . . و باطن ايشان را از محبّت و عشق خود سرشار نمودى و ايشان را از نوشيدنى مصفّا و زلال خود سيراب كردى . . . ازتو مىخواهم كه مرا از آنانى قرار دهى كه از محبّت تو بيشترين سهم و بهره را دارند . »