هامش
- سابقهء آشنايى و دوستى من با ايشان بيستوسه سال است ، و يكسال است كه به رحمت خداوند رفته است ، خدايش رحمت كند .
در أوائل آشنائى حقير با ايشان بود كه در أوائل تابستان بنده با تمام عيالات و دو فرزند عازم زيارت دوره شديم ، و چند روزه به سامرّاء مشرّف شده و سپس به كاظمين آمديم . در اين وقت آقاى حاج عبدالزّهراء با ماشين خود براى زيارت به نجف رفته بود و در كاظمين نبود .
فرداى آن روز آفتاب طلوع كرده بود كه حسبالعاده به حرم مطهّر كاظمين مشرّف شديم و در مراجعت از حرم ، طفل أكبر اينجانب كه در آن وقت چهارسال داشت ، چون چشمش در راه به خيار نوبر افتاد طلب كرد و گريه كرد ؛ و اتّفاقاً چون قدرى حالت اسهال و تردّد داشت و براى او خوب نبود ، ما از خريدن امتناع كرديم ، و او هم اصرار داشت تا بالأخره من اعتنايى به گريهء او ننمودم و روى دست او زدم و از مقابل خيارها گذشتيم .
نزديك غروب آفتاب بود كه يكى از دوستان كربلائى ما به مسافرخانه آمد و گفت : حاج عبدالزّهراء امروز از زيارت نجفأشرف مراجعت كرده است ! مىآئى به ديدنش برويم و نماز را هم همانجا بخوانيم ؟
من گفتم : ضررى ندارد ! لذا با هم از مسافرخانه حركت كرديم و تا منزل او كه در آن وقت در خارج كاظمين و متّصل به آن و از نواحى جديدالإحداث است ، قدرى راه بود ، پياده روان شديم .
در راه من ديدم جماعتى گِرد آمدهاند و مشغول تماشاى چيزى هستند . از همراهم پرسيدم : اين چيست كه تماشا مىكنند ؟ !
گفت : تلويزيون است ، تازه در كاظمين آوردهاند و مردم براى تماشا جمع شدهاند . من از دور نگاه كردم ديدم عكسها و صورتهاى متحرّكى بر روى صفحه مىگذرد . بسيار در شگفت آمدم كه خدايا صنعت بشر به كجا كشيدهاست كه صدا و سيماى افرادى را از راه دور مىآورد و در همان لحظه در مقابل ديدگان قرار مىدهد ، و اين حديث نفسى بود كه با خود كردم . -