تموّج درياى وحدت فرو نشيند و غيرحقّ مطلقاً نماند .
بعد از آن گويد حقم منصوروار * تا شود بر دار شهرت او سوار
تا چنين سرّ در جهان ظاهر شود * مقبل اندر جستجو ماهر شود
بيند اندر ذرّه خورشيد بقا * بيند اندر قطره كلّ بحر را
چون شدى بى خود هر آنچه تو كنى * ما رَمَيتَ إذ رَمَيتَ ايمنى
بهر اين گفت آن رسول خوش پيام * رمز موتوا قبلَ مَوْتٍ يا كرام « 1 »
« در آنجا نى ملك گنجد نه مرسل » يعنى در آن مقام اتّحاد قطره با دريا و ارتفاع غيريّت اعتبارى و نمود وهمى ، به حكم : لى مَعَ اللَهِ وَقْتٌ لا يَسَعُنى فيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبىٌّ مُرْسَلٌ نى ملك را گنجايى باشد و نه نبىّ مرسل را ؛ چه در مقام وحدت اطلاقى ، دويى محال است . فلهذا در مقام قرب حضرت محمّدى ، « محمّد » كه نبىّ مرسل است ، خود هم نمىگنجد ؛ چه مايى و اويى ، دويى است .
شعر :
وَ اشْهِدتُ غَيبى إذ بَدَت فَوَجَدتُنى * هُنالِكَ إيّاها بِجَلوَةِ خَلوَتى
وَ طاحَ وُجودى فى شُهودى وَ بِنتُ عَن * وُجودِ شُهودى ماحيًا غَيرَ مُثبِتِ « 2 »
هامش
( 1 ) . مثنوىمعنوىّ ، دفتر ششم ، أبياتى از ص 550 تا ص 568 .
( 2 ) . ديوان ابنفارض ، تائيّهء كبرى ، ص 82 : « در آن زمان كه حضرت محبوب بر من تجلّى نمود ، غيب و باطن مرا بر من آشكار ساخت ، پس به واسطهء آشكارشدن و جلوهنمودن خلوتخانهء حقيقتم و باطن روحم ، خود را عين ذات او يافتم .
وجود ظاهر من در أنوار شهودم مندكّ و فانى شد و از وجود مضاف به شهود خود نيزمفارقت كردم در حالى كه همهء مراتب وجود را محو مىنمودم و هيچيك را ثابت نمىساختم . »