آن زمان حقير حدود 7 يا 8 سال داشتم ، ايشان با وجودى كه به وضع لباس خود هنگام خروج از منزل و عزيمت به مسجد مقيّد بودند ولى بعضاً پيش مىآمد كه فراموش مىكردند عمامه بر سر بگذارند .
يك بار مسافتى را بدون عمامه رفته بودند كه حقير خود را به ايشان رسانده و عرض كردم : بدون عمامه رفتهايد ، متذكّر شده و برگشتند . نسبت به جوراب و نعلين و أمثال اينها نيز همينطور بودند .
خودشان مىفرمودند : بعضى وقتها مىشد كه مسيرى طولانى را طىّ كرده بودم كه ناگهان مىديدم نعلينها را اشتباه پوشيدهام و رنگ آنها با هم متفاوت است ، نه راه پيش داشتم و نه راه پس و ناچار بودم به همان شكل به مسجد بروم .
در مسير حركت به سوى مسجد گاهى خدمت ايشان سلام مىشد و ايشان أصلًا متوجّه نمىشدند ، و حقير خدمتشان عرض مىكردم : آن آقا به شما سلام كردند ، مىفرمودند : هر كس سلام مىكند شما فوراً به بنده اطّلاع دهيد كه جواب دهم .
حال ايشان در آن دوران بسيار عجيب بود ، ولى اين وضعيّت زياد به طول نيانجاميد و كمكم اين آتش عشق از مرحلهء ظهور و بروز گذشت و در دل و جانشان نشسته و مستقرّ گرديد .
بطور كلّى طلوع اين حقايق براى هر يك از اولياء خدا ظرف و موعدى دارد ، أمّا براى علّامه والد رضوان الله تعالى عليه بسيار سريع و زود طلوع كرده و ايشان با آن عشق و شور و نشاط زائدالوصفى كه در سلوك سبيل لقاء حضرت أحديّت داشتند ، به سرعت اين مراحل را طى نموده و دولت وصل پرده از چهرهء خويش بر گرفت و ايشان در مقام بقاء متمكّن گرديدند .
بارى ، ايشان در هر امرى كه وارد مىشدند ، چه در وادى علم و چه در
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 225
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص٢٢٥