يار را روى دل بسوى منست * منبع فيض روبروى منست
نظر لطف هر كجا فكند * گوشهء چشم او بسوى منست
پير ميخانهء الست منم * مستى چرخ از سبوى منست
ماه بهر منست لاغر و زرد * مهر هم گرم جستجوى منست
بهر من ميدود سپهر برين * انجمش هم نثار كوى منست
نقش كلّى و عقل اوّل را * گردش آسيا ز جوى منست
عشق مشّاطهايست خم آراى * كَون آئينه دار روى منست
نفس كدبانوئيست در حرمم * طبع هم راه رفت و روى منست
پاسبانيست عقل در بر من * وهم مسكين گداى كوى منست
هر كه جز حق به من بود محتاج * گر محبّ است گر عدوى منست
هست چوگان عشق در دستم * هم نُه و هم چهار گوى منست
بهر من ساختند هشت بهشت * نار هم بهر شستوشوى منست
كَون را فىالحقيقه قبله منم * روى هر دو جهان بسوى منست
دم رحمانم آمده ز يمن * همه عالم گرفت بوى منست
هفت دريا اگر شود پرهى * كمترين جرعهء گلوى منست
كار من جستجوى او دائم * كار او نيز جستجوى منست
سخنم گفتگوى اوست مدام * سخنش نيز گفتگوى منست
هر كجا فتنهاى و آشوبيست * شرح أحوال توبهتوى منست
نالهاى گر ز خستهاى شنوى * آن صدايى زهاى و هوى منست
هر حديثى كه بوى درد كند * تو يقين دان كه گفتگوى منست
خوش در آغوش آورم روزى * قامت آن كه آرزوى منست « 1 »
هامش
( 1 ) . كلماتمكنونه ، ص 128 و 129 .