معيّن كردند كه بعنوان رئيس ، تمام علماء را با خانمهايشان بىحجاب و مكشّفه در چهار مجلس در خانههاى خود دعوت كنند .
و آن زمان غير اين زمان بود . آن زمان حتّى غير از زمان اين محمّد رضا هم بود . زمان محمّد رضا شدّت و فشار و مشكلات خيلى بالا بود ولى حساب شده و كلاسيك بود و از راه بود . امّا در آن زمان فقط فحش و قدّاره و تفنگ بود . اگر كسى اين كار را نميكرد يك پاسبان مىآمد و او را مىكشيد و مىبرد . اينطورى بود و خود آن رضاشاه بارها خودش از ماشين در هنگام عبور از خيابانها پياده مىشد و به شكم زنها لگد مىزد و چادر از سرشان مىكشيد ، بله خودش همچنين آدمى بود . . .
به هر حال عرض شد يكى از افرادى كه مأمور شده بودند آقايان علما را دعوت كنند پدر ما بود . و رئيس نظميّه هم در آن وقت سرتيپ محمّدخان درگاهى بود كه او را بايد از أشرار روزگار محسوب داشت ؛ در شرارتها و جنايتها داستانهائى دارد كه از تصوّر بيرون است . از همان هم پيالههاى رضاخان بود . هر كسى را كه ميگرفتند و مىبردند ، ديگر برده بودند . و اصلًا كسى برود حبس و برگردد معنى نداشت . هر كس ميرفت ، ميرفت . آنقدر افرادى را گرفتند و كشتند و سرها را در انبانهاى آهك آبزده گذاشته و بستند ، الى ما شاء الله كه گفتنى نيست .
در آن وقت پدر ما مريض بود ؛ حصبه داشت و در منزل بسترى بود . يكى از مأمومين مسجد ايشان - مسجد لالهزار - كه دكّانش در خيابان اسلامبول بود و از براى نماز به مسجد مىآمد ، ساعت سازى بود به نام سيّد عليرضا صدقىنژاد . او فرد متديّنى بود ولى از طرفى هم با همان سرتيپ محمّدخان
آيت نور (يادنامه عارف بالله حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى) — صفحة 85
مساهمون: جمعى از فضلا
ص٨٥