بيچاره سيّد عليرضا رنگش مثل ليمو زرد شده بود . اصلًا داشت مىمُرد !
برو بگو به اينها كه عين اين پيغام مرا براى اين غول بيابانى ببرند . ما دين داريم ، شرف داريم ، عزّت داريم ، مسلمانيم ، حيا داريم ، زنهاى ما عفيفاند ، نجيبند ؛ اين خيال را از سر خودت دور كن !
و امّا من ، يك سر دارم و اگر خيلى بيشتر از اين هم سر ميداشتم حاضر بودم در اين راه بدهم ؛ حالا متأسّفم چرا يك سر دارم ! امّا زن و بچّهام هم بعد از اينكه من كشته شدم اينها را هم نمىتوانيد ببريد مگر اينكه طناب به پايشان ببنديد و توى كوچه بكشيد ، و وسط كوچه هم آنها جان ميدهند .
برخيز ! برخيز برو !
صدقىنژاد گفت : آقا من چطور اين حرفها را به سرتيپ بگويم ؟ چطور من اين حرف را بزنم ؟ عين اينها را من بروم بگويم ؟ ! من چطورى بگويم ؟ !
گفتند : از شفاعت جدّم در روز قيامت محروم باشى اگر يك كلمه از اينها را كه به تو گفتم كمتر بگوئى !
سيّد عليرضا صدقىنژاد برخاست و با حالى افسرده و ناراحت رفت .
و بعد مرحوم پدر ما به ما گفتند كه : سرتيپ محمّد خان رفته دكّان سيّد عليرضا و او هم ماجرا را گفته كه ايشان چنين پيغامى دادهاند . سرتيپ هم سر تكان داده و گفته : هان ، هان ، تا ببينيم ؛ تا ببينيم ! ما مىبينيم ، ما مىبينيم ! ( يعنى اينها دروغ مىگويند . ما مىبينيم كه آيا واقعا راست مىگويند يا نه ؟ ! )
در دنباله كارى كه پدر ما كرد آقاى شيخ على مدرّس هم گفته بود : من اين كار را نمىكنم . آقاى شريعتمدار رشتى هم گفته بود : من اين كار را نمىكنم ! مرحوم امام جمعه طهران هم گفته بود : من يك سر دارم آن را هم در اين راه مىدهم ! ما اين كار را نمىكنيم . آن سه تا هم نفى كردند . »
آيت نور (يادنامه عارف بالله حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى) — صفحة 87
مساهمون: جمعى از فضلا
ص٨٧