درگاهى به مناسبت همين امور تعميرات ساعت سلام و عليك داشت .
يك روز كه من از مدرسه به منزل آمدم ظهر بود ، كيفم دستم بود و كوچك بودم ، آمدم در قسمت بيرونى خدمت پدرمان نشستم و ايشان هم در بستر افتاده بودند ، ديدم در زدند و اين سيّد عليرضا صدقىنژاد آمد منزل و سلام كرد و نشست و شروع كرد به احوالپرسى و پدر ما هم افتاده بود . در بين احوالپرسى و سخنش گفت كه : سرتيپ محمّدخان درگاهى آمده در دكّان ما و گفته كه تو به آقا اين خبر را بده به اينكه ايشان هم يكى از چهار نفرى هستند كه در طهران معيّن شدهاند براى اينكه مجلس تشكيل بدهند . ولى من به او گفتم : آقا مريضاند ، الآن توى رختخواب افتادهاند . سرتيپ گفت : ما صبر مىكنيم تا ايشان حالشان خوب شود ، ما صبر مىكنيم .
تا اين جمله را پدر ما شنيدند بلند شدند و در رختخواب نشستند و گفتند : تو . . . خوردى گفتى فلان كس مريض است . من كجا مريضم ؟ من سالمم ! اين پدر سگ بىغيرت خيال مىكند كه ما مثل خودش هستيم . و شروع كردند به فحش دادن ، يك فحشهائى كه تا آنوقت من نشنيده بودم و شايد تا به حال نشنيده باشم . از كجا پدر ما ياد گرفته بود ؟ ! كه اين پدر سوخته چه هست و چه هست و . . . اين مَلوط ، اين لوطى است ، اين فلان است ، كه دست دخترانش اشرف و شمس را گرفته در 17 دى و برده نشان سربازها داده بعنوان جشن . او خيال مىكند ما مثل خودش هستيم كه دخترهاى خودمان را به مردم نشان دهيم ؟ ! زن خودمان را نشان دهيم ؟ !
ايشان شروع كرد به فحش دادن و رنگش شده بود مثل توت سياه و آن
آيت نور (يادنامه عارف بالله حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى) — صفحة 86
مساهمون: جمعى از فضلا
ص٨٦