تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آيت نور (يادنامه عارف بالله حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
نامه را در زير كرسى باز كردم و خواندم . هيچ باورم نمىآمد كه چه نوشته است ؟ اين حرفها يعنى چه ؟ اين مرد كه پيوسته خم مىشود و مىخواهد دست ببوسد و من نه به او و نه به غير او اجازه دست بوسيدن را نداده‌ام ، چرا اينطور شده است ؟ ! آيا اين نفاق است ؟ مگر مىشود نفاق بقدرى بالا رود كه در ظاهر از محامد و محاسن دروغى چنين و چنان بگويند ، آنگاه در دل بدينگونه كشف سرائر و سيّئات كنند ؟ ! به هر حال نامه را چندين بار خواندم و ديدم أحقادًا بَدْريّةً و خَيبَريّةً در آن منطوى است . تصميم گرفتم در صبح فردا نسخه‌هاى متعدّدى از روى آن عكس بردارم و براى بعضى از دوستان محلّى و آشنايان كه اصرار بر رفتن من به مسجد دارند بفرستم ، و خودِ نامه را در پهلوى در ورودى شبستان در حياط مسجد نصب كنم ، و در جمعه آن هفته كه مجالس موعظه قبل از ظهر در مسجد انجام مىگرفت و با نماز ظهر پايان مىيافت در ميان جمعيّت خطبه‌اى بخوانم و شمّه‌اى از زحمات و رنجهائى را كه براى آبادانى معنوى مسجد در اين مدّت طولانى كشيده‌ام و همه نيز ميدانند بازگو كنم و سپس مفاد نامه را شرح دهم . حال مطلب به هر جا منجر مىشود ، بشود ؛ و عكس العمل عمل من موجب بركنارى او و يا بيرون رفتن او از طهران و يا هر چه مىشود ، بشود . زيرا مردم علاقمند و جوانان غيور تربيت شده تاب تحمّل اين كارها را نمىآورند . و اين بيچارگان و ساده لوحان چه خوش باورند كه گمان دارند اين تجليل‌ها و احترامات و اين بزرگداشت‌ها و مسأله پرسيدن‌ها و گوش به فرمان بودن‌ها و بله بله گفتن‌ها همه از روى صدق و صفاست ! غافل از آنكه دكّانى است در برابر دكّانها ، و دام صيدى است براى صيد دين و عقل و مكارم اخلاق و شرف انسانيّت . در آن شب غالبا بيدار بودم و خواب ديدگان را كمتر گرفت . يكى دو مرتبه