يك سفارت الهى و يا مثل نبوّتى در محدوده خود ميدانستم كه سر موئى نبايد از شرع و دين و حقّ و حقيقت و واقعيّت تجاوزى شود .
در تمام امور مسجد مستقلًاّ دخالت مىنمودم : وعّاظى كه دعوت مىشدند بايد حتما با شناخت قبلى و امضاى من باشد . در طرز اداره امور مسجد با نمازگزاران و افراد اهل محل مذاكره و مشورت به عمل مىآمد ولى فكر نهائى و تصميم غائى منحصر به خود حقير بود .
زيرا با وجود بصيرت در امر دين و تخصّص در اين فن قادر نبودم زمام امر مسجد را در دعوت كردن مدّاحان و واعظان ، و نصب بلندگو با صداى بلند در خيابان و اذيّت مردمان ، و پخش اذان با نوار ضبط صوت و يا اتّصال به شبكه راديو ، و تشكيل مجالس فاتحه خوانىهاى متعدّد و اخذ پول و وجوه از مردم از اين طريق ، و آزاد گذاردن گدايان با عمامه و غيرها در تكدّى و آبرو ريزى ، و شلوغ بودن مسجد ، و سر و صدا راه انداختن ، و آن را به صورت پاتوق در آوردن ، و محلّ تردد و رفت و آمد مردم لا ابالى قرار دادن ، و سينه زنىهاى متّصل با مقامات مملكتى و دربارى نمودن ، و بالأخره دهها بلكه صدها نظير اين مسائل كه همه روزه مواجه با آن بوديم ؛ از نظر مستقلّ خود دور بدارم و به دست افرادى بسپارم كه به نام داش محلّ و گردن كلفت پولدار وجيه الملّة مىخواستند و پيوسته مىخواهند امور مسجد را به نظر خود كنند و امام جماعت را - گرچه داراى مقام علمى باشد - تابع و مطيع خود نمايند و با سلامها و صلواتها و نشستن در فراز مجالس و دعوت به ميهمانيها و خواندن خطبههاى عقد در عروسىها و رفتن در فاتحهها و تشييع جنازههاى خدا ناپسندانه او را مسخّر نموده و به مرض عوام زدگى و أمثاله مبتلا سازند .
از يكى از ائمه جماعت همان محلّ ما نقل شد كه گفته بود : بازاريها مىخواهند هر دانه از ريش امام جماعت خود را خودشان هر يك جداگانه در
آيت نور (يادنامه عارف بالله حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى) — صفحة 546
مساهمون: جمعى از فضلا
ص٥٤٦