حاذق بر روى دُمل فرو برد و كثافات را شستشو دهد .
همان لحظه گوشى تلفن را برداشتم و به او تلفن كردم و سلام نمودم و گفتم : منزل تشريف داريد ؟ من اينك مىخواهم خدمت شما برسم !
گفت : نه نه آقا ! من خدمت شما مىرسم ! الآن مىآيم . من گفتم : من آماده بيرون آمدن هستم . من مىآيم . گفت : من لباس پوشيدهام و در دالون منزل هستم . من مىخواستم خدمت شما برسم .
خلاصه چند دقيقهاى بيشتر به طول نينجاميد كه آمد . در را باز كردم هر دو همديگر را در آغوش گرفتيم و هر دو گريستيم . او را به داخل اطاق در آوردم ، زير كرسى نشست . يك جمله از وقايع ما كان صحبت نشد . فقط من نامه او را به وى تسليم كردم و گفتم : شما اين را بگيريد ؛ نه شما نامهاى نوشتهايد ، و نه من نامهاى را خواندهام ! نامه را گرفت و در بغلش گذارد و قدرى هم گريه كرد و خداحافظى نموده و رفت .
شاهد من از ذكر اين قضيّه و نيز از قضيّه سابق اينست كه : تعليمات قرآنى ، جاودانى و ابدى ، و در حكم داروئى است كه فوراً شفا مىبخشد و مريض را از رنج درد و إلم بيرون مىآورد . هر چه انسان از اين نوش دارو مىخورد سير نمىشود و اشتهايش افزون مىشود ؛ جانش حلاوت مىيابد ، نفسش ساكن مىشود .
و چون عملًا اين دو قضيّه در خارج براى خود حقير واقع شد و شيرينى و حلاوت و شفاى عاجل آن را چشيديم و طعم كرديم ، خواستم براى مطالعه كنندگان محترم شرح داده باشم و ببينند كه چگونه اين دستورات ، بهترين آئين است . « 1 » »
هامش
( 1 ) « نور ملكوت قرآن » ج 1 ، ص 73 تا ص 77