است كه مراد وى از « چون تو شاهى » غير آن صاحب ولايت كلّيّه إلهيّه نمىباشد .
و در بيت دوازدهم خيلى روشن و واضح از سخنان و تخاطب فوق بطور رمز و اشاره پرده بر ميدارد كه : اينها كه گفتم همه اشاره و كنايه و استعاره و رمز بود كه چه ميخواهم بگويم ؛ صراحت نبود ؛ و من نمىخواستم يا نمىتوانستم آن وجود اقدس را چنان كه بايد و شايد معرّفى كنم و عشق سوزان خود را براى لقاء و ديدارش در قالب غزل آورم ؛ امّا خداوند عليم و خبير ميداند كه در دل من چه مراد بوده است ، و او كفايت مىكند از كلام و سؤالى كه من بخواهم آن را بر زبان آورم .
و در بيت الحاقى ميگويد : من از شدّت عشق و آتش وَجْد بالأخره خواهم مرد ، و در انتظار فرج او جان خواهم سپرد ؛ و مانند يعقوب در فراق يوسف كور خواهم شد ، و چشمم پيوسته بر در است كه چه موقع بشير بشارت از لقاء وصال ميدهد ، و يوسف گمگشته بيابانى در چاه غربت در افتاده ، غريب و تنها ، سرگشته و متحيّر مرا بشارت ديدار ميدهد ، و با فرج او و لقاى او چشمانم بينا ميگردد ؛ و چون مرده از قبر برخاسته زنده ميگردم و حيات نوين مىيابم . « 1 » »
علم اصول
اصول فقه از علوم مقدّمى است كه براى فقيه در استنباط أحكام ضرورى بوده ، بدون اطّلاع از آن اجتهاد كامل و جامع امكان ندارد . و بر اساس آن ، احكام إلهى از منابع اوّليّه : قرآن و سنّت استخراج مىشود . لهذا مجتهد بايد در اين علم ، مبنائى قابل دفاع اتّخاذ كرده باشد ، و قبل از آنكه در فقه صاحب نظر شود بايد در اصول صاحب نظر باشد ؛ و گرنه كسى كه در اصول مقلّد است طبعا فقهى را هم كه استنباط مىكند تقليدى خواهد بود .
البتّه در اينجا نكته قابل دقّت آنست كه : به علوم مقدّمى و آلى بايد در
هامش
( 1 ) « روح مجرّد » ص 518 تا ص 523