پيش بياورد .
و من روزگار وصال را خوشايند ندارم ؛ چرا كه مىبينم هر چيزى با حرص و وَلَعى شديد به سوى زوال و نيستى حركت مىكند . »
حال حضرت آقا در دو روزه اخير بسيار منقلب بود . شبها فى الجمله هم خواب نداشتند . به غذا اشتها نداشتند . رنگ چهره برافروخته بود . با كسى گفتگو نداشتند . و پيوسته به حال تفكّر و توجّه بودند .
سابقاً اشاره رفت « 1 » بر آنكه هر وقت بنده از ايشان خداحافظى ميكردم و از كربلا به صوب كاظمين براى مراجعت به ايران مىآمدم ، مشاهده ميكردم كه سيمايشان برافروخته مىشود و حالشان منقلب ميگردد .
و رفقا مىگفتند : پس از رفتن تو ، ايشان تا يك هفته در فراش مىافتند و قدرت بر حركت ندارند . و كسى را نمىپذيرند و با احدى از رفقا گفتار ندارند ، و حتّى عائله شخصى ايشان هم ميدانند در آن حال ايشان خُلق و حال ندارند .
فلهذا فقط در مواقع غذا شربت آبى و مايعى مىبردند . زيرا توان خوردن و جويدن نبود . و خودشان هم در آن حال ميفرمودهاند : كسى به سراغ من نيايد ، و مرا به همين حال واگذاريد !
روى اين جهت بود كه ما با رفقا و عائله ايشان قرار گذاشته بوديم كه بدون خداحافظى از خدمتشان مرخّص شويم . و بنابراين بدون هيچگونه اطّلاع قبلى ، روزى از روزها كه حقير به حرم مطهّر مشرّف مىشدم ، بدون برگشت به منزل به كاظمين مىآمدم . و البتّه اينهم براى بنده مشكل بود ، ولى پس از ملاحظه اين گونه واردات ايشان ، ناچار از اين امر بودم ؛ و خودشان بدين طريق رضا داده بودند (
هامش
( 1 ) « . روح مجرّد » ص 605