و علّت اين انقلاب حال را بنده نفهميدم ، و تا به حال هم نفهميدم ، و أحدى از رفقا هم نفهميد .
بارى ، در آخرين روز توقّف در زينبيّه كه روز هفدهم محرّم الحرام بود ، و در صحن متّصل به صحن مطهّر كه حاج أبو موسى خود و عائلهاش سكونت داشتند ، و غالباً غذا در آنجا صرف مىشد ، پس از نماز ظهر در حرم مطهّر كه بدانجا بازگشتيم ، و حاج أبو موسى در آن سفره مختصرِ چند نفرى همه گونه از أطعمه فراهم آورده بود ، و غير از حضرت آقا و حقير و مُضيف : حاج أبو موسى و حاج أبو أحمد عبد الجليل كسى ديگر نبود ، من درست توجّه داشتم كه حضرت آقا يك لقمه غذا هم نخوردند ، و مثل كسى كه بخواهد سر حاضرين را گرم كند و خود را غذا خور نشان بدهد ، از جلوى خود خرده نانهائى را برميدارند و با سبزى خوردن نزديك دهان مىبرند و اين كار را كراراً مىنمايند امّا نمىخورند .
صورت برافروختهتر از هر موقع ، و چشمها گرم و سرخ ، و اشك در درونش حلقه ميزد بدون آنكه بيرون بريزد . و خلاصه امر آنكه خيلى واضح مىنمود كه اين انقلاب از همه انقلابهاى پيشين شديدتر است . او ميدانسته است : اين ساعت آخر ديدار است كه در دنيا تجديد نمىشود . رفقا چون اين حال را از ايشان نگريستند ، طبعاً آنطور كه بايد نتوانستند صرف طعام كنند ؛ بالنّتيجه وقت صرف غذا زودتر گذشت . و حضرت آقا به مجرّد دست كشيدن رفقا از طعام ، برخاستند و گفتند : سيّد محمّد حسين ! من رفتم !
برخاستند و از حجره بيرون آمدند . و اينك بايد از دو صحن پياپى عبور نمايند تا از در خارج شوند و به مَطار ( فرودگاه ) برسند . تنهائى چطور ممكن است ؟ و علاوه اينك چندين ساعت تا موقع پرواز فاصله است .
بنده حاج أبو أحمد مُحيى عبد الجليل را فوراً فرستادم كه عقب ايشان
آيت نور (يادنامه عارف بالله حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى) — صفحة 385
مساهمون: جمعى از فضلا
ص٣٨٥