« بالأخره ما مجالسى داشتيم و در مطالب مورد نظر كار ميكرديم ، البتّه در تقيّه كامل از دولت به تمام معنى ، چون اگر دولت از ارتباط ما مطّلع مىشد كه هيچ ، تمام زحماتمان نقش بر آب بود ! حتّى ما در احمديّه دولاب كه منزل داشتيم ، گرچه تلفن نداشتيم ولى به خاطر همان رفت و آمدها ، اين سازمان امنيّت بى انصاف يك منزل در مقابل منزل ما ساخت و يك نفر را در آنجا نشاند براى كنترل كارهاى ما . و اين غير از آن مُفتّشينى بود كه در مسجد مىآمدند . به چه صورتها و به چه شكلها كه خدا ميداند ! به صورت گدا و مستحقّ ، به صورت فُكلى و دكتر ، به صورت تاجر و مقدّس مآب ، به صورت طلبه و محصّل .
در اين دانشسراى عالى كه بالاتر از مسجد ما بود چندين نفر از اين محصّلين دانشكده اينها مأمور سازمان امنيّت بودند كه در آن وقت ته ريش داشتند ، تسبيح داشتند ، به قرآن وارد بودند ، مىآمدند مسأله مىپرسيدند ، بعضى اوقات اشكها مىريختند ، گريه ميكردند ؛ توجّه فرموديد !
بعضى از آنها را من نمىشناختم ، واقعا من نمىشناختم ، بعد شناختم . گفتم : خدايا پناه بر تو ! اين آقا محاسن كه دارد ، دانشجو هم هست ، مرتّب هم هست ، اهل قرآن هم هست ، اهل تفسير هم هست ، وقتى هم مىآيد پيش انسان سه چهار تا استخاره مىكند ، استخارههاى با توجّه ، بعد آنوقت بعضى صحبتها مىكند ، از اينطرف و آنطرف ؛ چگونه انسان آنها را بشناسد ؟
من در خطبه نماز عيد فطر بود كه وقتى خطبه ميخواندم يك بار اشاره به حكومت اسلامى كردم و آيه مباركه :
وَ أُخْرى تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ
را تفسير نمودم كه يكى از دانشجوها حاضر بود و سپس او را شناختم ، بعد از اتمام خطبه آمد و نزد من نشست و گفت : بنابراين مفاد كلمات شما لازم است حكومت اسلام تشكيل شود ، اينك بايد از كجا شروع كنيم ؟ من بخصوص با تمام قوا حاضرم در خدمت شما باشم . چند نفر از رفقاى ما نيز