. طىّ بيابان عشق
« اين سفر صبح روز دوازدهم شهر شعبان المعظّم سنه يكهزار و سيصد و هفتاد و شش هجريّه قمريّه بود كه سه روز و دو شب به طول انجاميد و ما در عصر روز چهاردهم به كربلاى معلّى وارد شديم .
البتّه اين سفر پياده براى مردى كه از كارهاى سخت طلبگى به دور است و ناز پرورده و متنعّم بوده است چه بسا مشكل بود ، ولى از آنجا كه حقيقةً از محبيّن و شيعيان و مواليان است ، لهذا نه تنها اين راه صعب را همگام با سائر رفقا پيمود ، بلكه از عشق و شوريدگى خاصّى برخوردار بود ، و بسيار در راه گريه ميكرد ، و با خود اين غزل حافظ عليه الرّحمه را زمزمه مىنمود
: صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را * كه سر به كوه و بيابان تو دادهاى ما را
شكر فروش كه عمرش دراز باد چرا * تفقّدى نكند طوطى شكر خا را
غرور حسن اجازت مگر نداد اى گل * كه پرسشى نكنى عندليب شيدا را
به خُلق و لطف توان كرد صيد اهل نظر * به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنائى نيست * سَهى قدان سيه چشمِ ماه سيما را
چو با حبيب نشينىّ و باده پيمائى * به ياد دار محبّان باد پيما را
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب * كه وضع مهر و وفا نيست روى زيبا را