چون در محضر او نشستيم ، حصين گفت : اى زيد ! تو خير بسيارى بردهاى ، رسول خدا را ديدهاى ، أحاديثى از او شنيدهاى ، با او به غزوات رفتهاى ، و با او نماز خواندهاى ، اميدواريم از آن أحاديثى كه از رسول خدا شنيدهاى براى ما بيان بنمائى !
زيد بن أرقم گفت : اى برادرزادهء من ! سنّ من زياد شده و پيرى مرا دربرگرفته و از زمان من تا زمان رسول خدا بسيار گذشته و من بعض از آن چيزهائى كه از رسول خدا حفظ كرده بودم ، از خاطرم دور شده و دستخوش فراموشى قرار گرفته است . بنابراين آنچه را فعلًا براى شما بيان ميكنم بپذيريد و آنچه را بيان نمىكنم توقّع نداشته باشيد و مرا بدان تكليف ننمائيد .
سپس گفت : رسول خدا صلّى الله عليه [ وآله ] وسلّم در ميان مكّه و مدينه در نزديكى آبى كه آن را خمّ مىگفتند ، روزى به خطبه برخاست ؛ حمد و ثناى خدا را بجاى آورد و مردم را تذكّر داد و موعظه فرمود و سپس فرمود : أيّها النّاس ! اى گروه مردم ! من بشرى هستم و نزديك است فرشتهء مرگ از جانب خدا بسوى من آيد و من دعوت حقّ را لبّيك گويم . من در ميان شما دو چيز از خود به يادگار ميگذارم ، دو چيز بزرگ و سنگين : اوّل آنها كتاب خداست كه در آن نور و هدايت است ؛ پس به كتاب خدا تمسّك جوئيد و او را براى خود راهنما اتّخاذ كنيد . و بسيار مردم را ترغيب و تحريص بر كتاب خدا نمود .
و سپس فرمود : و آن ديگرى اهل بيت من هستند ؛ من شما را توصيه ميكنم كه خدا را به ياد آوريد دربارهء اهل بيت من - إلخ . « 1 » ابن حجر در « صواعق » گويد كه : ديلمى حديث كرده است از أبوسعيد
هامش
( 1 ) - « إحقاق الحقّ » ج 3 ، ص 9