اينجا كه مىگويد :
« پس از مرگ ابو طالب و خديجه ، كار بر پيغمبر دشوار شد ، و قوم قريش از هر سو بر وى تاختند ، بخصوص أبو لهب و حكم بن [ أبى ] عاص و عقبة بن أبى معيط همسايگان پيغامبر زيادتر از سائرين او را آزار مىدادند . و غالبا هنگام نماز ، شكنبه بر سر و روى پيغمبر اكرم ( ص ) خالى مىكردند ، و خوراكش را آلوده مىساختند .
پيغمبر ( ص ) از مكّه به طائف رفت تا مگر در آنجا يار و ياورى بيابد . ولى در آنجا نيز چيزى جز دشنام و آزار نديد . تا آنجا كه مردم طائف دستهاى از نادانان و اراذل خود را به طرف حضرت رسول مىفرستادند كه با او ستيزه كنند ، و به رويش داد زنند . و همينكه پيغمبر ( ص ) از آنان كناره مىگرفت و به گوشهاى پناه مىبرد ، عدّهاى مىآمدند و فرومايگان را ميراندند .
پيغمبر ( ص ) تمام اين رنجها را تحمّل مىكرد ، و دعوت خود را ادامه داده ، فقط پيش خداوند خويش از نادانى مردم شكوه مىكرد .
بارى ، حضرت رسول ( ص ) از طائف به مكّه برگشت ، و دشمنان خويش را بدتر از سابق ديد . بقسمى كه هركس از دور و نزديك با او به ستيزه برمىخاست و او را تهديد مىكرد . پيغمبر با ارادهء ثابت و محكم بر اين مصيبتها صبر مىكرد ؛ در صورتى كه حتم داشت اگر از دعوت خود دست بردارد ، همه نوع با او همراهى و مهربانى خواهد شد . ولى رسول خدا از دعوت بازنمىگشت ، چون به نبوّت خود ايمان كامل داشت و مىدانست از طرف خدا مأمور به اين دعوت مىباشد . » « 1 »
هامش
( 1 ) - « تاريخ تمدّن اسلام » تأليف جرجى زيدان ، ترجمهء على جواهر كلام ، ص 23 و 24