بختنصّر گفت : خوابى ديدهام . بايد هم خواب را بگوئيد و هم تعبير آن را ! دانشمندان گفتند : هيچكس نمىتواند هم خواب و هم تعبير آن را بگويد ! تو خواب را بيان كن ، تا ما تعبير كنيم ! بختنصّر خشمگين گرديد و گفت : اگر خواب را نگوئيد ، همهء شما را مىكشم ! آنها فروماندند ؛ و بختنصّر بكشتن آنها فرمود . مير غضب آنها را بيرون برد تا بكشد ، و دانيال هم در ميان آنها بود ؛ و مهلت طلبيد تا مقصود ملك را انجام دهد . و از آنجا رفته به درگاه خداوند تعالى زارى كرد تا راز پادشاه بر او مكشوف گرديد . و نزد مير غضب رفت و گفت : من مطلب پادشاه را مىگويم و تو حكماى بابل را هلاك مساز . و نزد شاه رفت و گفت :
[ خواب بختنصّر و تعبير دانيال پيغمبر ]
تو وقتى در بستر رفتى ، در اين انديشه بودى كه كار جهان به چه مىانجامد ؟ ! و در خواب ديدى :
مجسّمهء بزرگى سرش از زر ، و سينه و بازويش از سيم ، و شكم و رانش از برنج ، و ساقهايش بخشى از گل و بخشى از آهن بود ! و ديدى كه سنگى افكنده شد ، بىآنكه اندازهء آن معلوم باشد ؛ و بر ساق آن مجسّمه خورد و آن را شكست و فروريخت ؛ و همه سرتاپا متلاشى شد . و آن سنگ كه اين مجسّمه را زده بود كوه بزرگى شد و همهء زمين را پر ساخت ! بختنصّر تصديق كرد . و دانيال گفت : تعبير اينست كه : هر قطعه از مجسّمه اشارت به دولتى است كه روى كار آيد . سر آن تمثال كه زر بود دولت تست . و پس از تو دولتى پستتر آيد از سيم . و پس از آن مملكتى از برنج پستتر . و بعد از آنها جهان به دو بخش شود ، مانند دو ساق آن تمثال : يكى چون آهن نيرومند و ديگرى چون گل سست . و در ايّام آن ملوك خداى از آسمان دولتى بفرستد كه هرگز زائل نشود ، و همه را كوفته و مغلوب كند ، و ابدا برقرار باشد . . .