هامش
- را به آتش مىزند . و من از آن نگرانم كه در تمام مواطن و مشاهد اينطور حمله آورده و كشته شوند ، و در اين صورت همه كشته شوند و بواسطهء كشته شدنشان ، قرآن كه در سينههاى آنهاست ضايع و فراموش گردد . اگر تو آن را جمع كنى و در كتابت درآورى ، از اين خطر محفوظ است . أبو بكر اين پيشنهاد را نپذيرفت . چون عمر بازگشت ، أبو بكر به نزد زيد ابن ثابت فرستاد و به او گفت : عمر مرا به امرى فرا خوانده است و من امتناع نمودهام ، و تو از كاتبان وحى مىباشى ؛ اگر تو با عمر موافقت دارى ، من هم از شما دو نفر پيروى مىكنم .
زيد هم امتناع كرد و گفت : كارى را كه رسول خدا نكرده است ، من نمىكنم . عمر گفت : اگر شما دو نفر به اين كار اقدام كنيد گناهى براى شما نمىباشد ! أبو بكر مىگويد : خداوند سينهء مرا براى اين كار گشود ؛ و من هم با عمر هم رأى شدم و سپس جستجو كردم جميع قرآن را از روى جريدههاى خرما و الواح سنگى و كتفها و قطعههاى چرم و و سينههاى مردان . . . ( العسب و اللخاف و الأكتاف و قطع الأديم و صدور الرّجال ) و جمعآورى نمودم . و چون زيد بن ثابت از كاتبان وحى بود أبو بكر اين مأموريت را به او داد .
زيد حافظ قرآن بود . و اين جمع عبارت بود از جمع متفرّقات قرآن از صحف ، تا اينكه در مصحف واحدى گرد آيد .
چون رأى آنان بر جمع و تدوين قرآن متّفق شد ، عمر در ميان مردم برخاست و گفت :
هركس مقدارى از قرآن را از پيغمبر تلقّى كرده است بياورد . أبو بكر به عمر و زيد گفت : شما در مسجد بنشينيد ، هركس با دو شاهد چيزى از قرآن آورد بنويسيد . و همانطوركه دانستى ، عادت عمر اين بود كه حديثى را كه از رسول خدا روايت مىكردند نمىپذيرفت مگر آنكه دو شاهد گواهى دهند كه ما از پيامبر تلقّى نمودهايم . آنان به بلال سفارش كردند تا در اطراف و انحاء مدينه ندا در دهد كه : هركس نزد او مقدارى از كتاب خدا هست آن را بياورد به مسجد و به كاتبان تسليم كند .
أبو شامه مىگويد : غرضشان اين بود كه كتاب خدا از روى عين نوشتهها جمع شود ، نه از روى محفوظات . و از همين جهت است كه زيد مىگويد : من آخر سورهء توبه را با غيرش