انتزاع خصائص اوّليهء اشياء ، منطقى ؛ ولى از ياد بردن خصائص ثانوى آنها ناصحيح بود ، و از آن نتائج وخيمى براى ما حاصل گرديد . زيرا در وجود آدمى آنچه به سنجش نمىآيد ، از آنچه قابل اندازه گيرى است مهمتر است . وجود فكر نيز مانند تعادل فيريكو شيميائى سرم خون ، واقعى است .
پرتگاه بين كمّيّت و كيفيّت بعد از آنكه دكارت نيز دوآليسم « 1 » جسم و جان را مطرح كرد ، عميقتر شد ؛ و از آن پس بيان تظاهرات روانى غير ممكن گرديد .
مادّه كاملا از معنى جدا ماند . و ساختمان عضوى و اعمال بدنى گوئى حقيقت بيشترى را از شادى و رنج و زيبائى به خود گرفت . و اين خطا تمدّن ما را به راهى انداخت كه علم را به پيروزى ، و انسان را به سوى تباهى كشيد . » « 2 » و « 3 »
هامش
( 1 )Dualisme( تعليقه )
( 2 ) « انسان موجود ناشناخته » طبع ششم ، ص 310 و 311
( 3 ) أحمد أمين مصرى در كتاب « يوم الإسلام » ص 215 تا ص 217 گويد : « استاد « چود » كه انگليسى و استاد فلسفه است كتابى قيّم و استوار نوشته است ، و نام آن را « پستىها و سخافتهاى تمدّن تازه » گذارده است ( سخافات المدنيّة الحديثة ) در آنجا گفته است :
« در تمدّن جديد توازن ميان قوّه و اخلاق نيست ؛ اخلاق جدّا از علم عقبتر افتاده است . پيوسته از به دو نهضت اروپائى ، علم در ارتقاء و اخلاق در انحطاط رفت تا آنكه فاصلهء راه ميان آن دو زياد شد . در عين حالى كه اقوام و نسل جديد خود را به ناظر ارائه و نشان مىدهند ، و او را از خوارق صنعت و تسخير مادّه و قواى طبيعيّه براى مصالح و اغراضش به شگفت در مىآورند ، در عين حال به او در اخلاقش ، و در طمع و حرصش ، و در كوتاهى فكر و سبكى عقلش ، و در قساوت و ظلمش ، توشه نمىدهند . اين نسل جديد درحالىكه مالك جمع وسائل زندگى و حيات شده است ؛ ولى نمىداند چه قسم زندگى نمايد ! پى در پى آوردن جنگهاى دهشتانگيز و دلخراش ، دليل بر آنست كه تهيدست و مفلس است . و عالم و نشئهاى را كه پديد مىآورد براى آنست كه در آن بميرد . علوم طبيعيّه به وى قوّهء قاهرهاى عنايت نمودهاند و او نمىداند چگونه استعمال كند . مانند طفل صغير يا سفيه