تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
« پاسخ داد : حالم اين‌طور است اى رسول خدا ، كه در حال يقين مىباشم ! » فعجب رسول الله صلّى الله عليه و آله [ و سلّم ] من قوله ، و قال له : إنّ لكلّ يقين حقيقة ؛ فما حقيقة يقينك ؟ ! « رسول خدا از جوابش به شگفت آمد ، و به او گفت : هر يقينى حقيقتى دارد ؛ حقيقت يقين تو چيست ؟ ! » فقال : إنّ يقينى - يا رسول الله - هو الّذى أحزننى و أسهر ليلى و أظمأ هواجري ، فعزفت « 1 » نفسى عن الدّنيا و ما فيها . كأنّى انظر إلى عرش ربّى و قد نصب للحساب و حشر الخلائق لذلك و أنا فيهم ! و كأنّى انظر إلى أهل الجنّة يتنعّمون فى الجنّة و يتعارفون على الأرائك متّكئون . و كأنّى انظر إلى أهل النّار و هم فيها معذّبون مصطرخون . و كأنّى الآن أسمع زفير النّار يدور فى مسامعى . « جوان گفت : يقين من است - اى رسول خدا - كه مرا به حزن و اندوه فكنده است ، و خواب شب را از چشمم ربوده ، و روزهاى گرم را در حال روزه و عبادت بر من آورده است ، به‌طورىكه نفس من از دنيا و آنچه در دنياست ، بيرون رفته و پهلو تهى نموده و بر كنار نشسته است . و گويا من نگاهم به عرش پروردگارم افتاده است كه براى حساب خلائق برپاشده و خلائق براى حساب محشور گرديده‌اند ، و من هم در ميان آنها هستم ! و گويا مىبينم اهل بهشت را كه در آن متنعّم مىباشند ، و با يكديگر به رفت و آمد و سخن مشغولند ، و بر روى نيمكت‌ها تكيه داده‌اند . و گويا من مىبينم اهل آتش را كه در ميان آن معذّب مىباشند ، و صيحه و فرياد مىزنند . و گويا من مىشنوم صداى شعله‌ور شدن و بالا گرفتن آتش را كه در گوشهاى من دوران
هامش
( 1 ) عزفت نفسه عن الشّىء : زهدت فيه ؛ و عزفت نفسه عن كذا : منعها عنه .