طبيب گفت : از سابقهء من مگر شما چه شنيدهايد ؟ ! گفتند : ما سابقهء تو را به جودت نظر و سرعت ادراك و معالجهء صحيح مىدانستيم ، و اكنون مىبينيم در نظر و تشخيصت تردّد دارى ؛ و اين دلالت بر قلّت معرفت تو مىكند ! طبيب گفت : و الله من حال وى را از اوّل نظر فهميدم ، و ليكن از شدّت تعجّب چند بار نظرهاى مجدّد نمودم . و بالجمله اگر اين ادرار ، بول مرد نصرانى مذهب است ، بدون شكّ ادرار مرد راهب و تارك دنيائى است كه خوف و خشيت خدا جگرش را پاره كرده و شكافته است ؛ و اگر ادرار مرد مسلمان است ، بدون ترديد ادرار بشر حافى است . و من دوائى براى آن نمىدانم ، با او مدارا كنيد زيرا مرگش حتمى است . و اينك ميّت است .
گفتند : قسم به خداوند كه همان بشر حافى است .
چون طبيب نصرانى اين سخن را شنيد ، مقراضى طلبيده و زنّار را ( كراوات كه علامت نصرانيّت و صليب است ) بريد ، و گفت : أشهد أن لا إله إلّا الله و أنّ محمّدا رسول الله .
برادران گفتند : ما با سرعت به سوى بشر برگشتيم تا او را به اسلام طبيب مسيحى بشارت دهيم . چون نظر بشر به ما افتاد گفت : طبيب مسلمان شد ؟ ! گفتيم : آرى ! تو از كجا خبر داشتى ؟ ! بشر گفت : چون شما از منزل بيرون رفتيد ، حال چرت و پينكى مرا گرفت ؛ ناگهان گويندهاى گفت : اى بشر ! به بركت آب ادرار تو ، طبيب نصرانى اسلام آورد . بشر پس از اين ، يك ساعت بيشتر زنده نماند و به سوى پروردگار ارتحال نمود . » « 1 »
هامش
( 1 ) « روضات الجنّات » ج 1 ، ص 132 و 133