هدف وى .
[ شنيدن فضيل بن عياض آيه « أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ »
را و تأثير آن در جان او ]
در كتاب « سفينة البحار » قضيّهء فضيل بن عياض « 1 » را نقل مىكند كه يك آيه قرآن چنان در وجود او نشست و در جان او جاى گرفت كه برنامهء ساليان دراز دزدى و قتل و غارت او را بر باد داد ، توبه نموده در صفّ اولياى خدا و مقرّبان درگاه او وارد شد . داراى حالات و مقامات و كرامات شد كه موجب عبرت اهل
هامش
( 1 ) عياض با كسرهء عين است . ترجمه و شرح حال فضيل را شيخ عطّار در « تذكرة الأولياء » از ص 78 تا ص 87 ذكر نموده است . از جمله گويد :
« هارون الرّشيد با وزيرش فضل برمكى براى ملاقاتش رفتند و او اين آيه را مىخواند :أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ. ( آيه 21 ، از سورهء 45 : الجاثية ) « آيا آنان كه به بديها و زشتيها خود را مبتلا مىكنند ، چنين مىپندارند كه ما آنها را مثل كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مىدهند قرار مىدهيم كه در حياتشان و مرگشان يكسان باشند ؟ بد قضاوت مىكنند . » هارون گفت : اگر پند مىطلبم اين كفايت است . پس در بزدند . فضيل گفت : كيست ؟ گفت :
أمير المؤمنين است . گفت به نزديك من چهكار دارد ، و من با او چهكار دارم ؟ گفت : چه طاعت داشتن اولوالأمر واجب است . گفت : مرا تشويق مدهيد ! گفت : به دستورى درآيم يا به حكم ؟ گفت : دستورى نيست ؛ اگر به اكراه مىدرآئيد شما دانيد . هارون در رفت . چون نزديك فضيل رسيد ، فضيل چراغ را پف كرد تا روى او نبايد ديد . هارون دست پيش برد ، فضيل را دست به دو بازآمد ؛ گفت : ما ألين هذا الكفّ لو نجا من النّار ! « چه نرم دستى است اگر از آتش خلاص يابد ! » اين بگفت و برخاست و در نماز ايستاد . هارون نيك متغيّر شد و گريه به دو افتاد . گفت : آخر سخنى بگو . » - تا آنكه گويد :
« هارون بسى بگريست چنان كه هوش از او زايل خواست شد . فضل وزير گفت : بس ! كه أمير المؤمنين را بكشتى ! گفت : خاموش باش اى هامان ! كه تو و قوم تو او را هلاك مىكنيد و آنگاه مرا مىگوئى كه او را بكشتى ؟ كشتن اينست ! هارون را بدين سخن گريستن زيادت شد . آنگاه رو به فضل كرد و گفت : و ترا هامان از آن مىگويد كه مرا بجاى فرعوننهاد . »