دست مدير كلّ امور شرق است و او فعلا به مرخّصى به اسكاتلند رفته است .
نامهاى به او مىنويسم . با او مذاكره كنيد ، شما را در جريان خواهد گذاشت ! سه نفرى به اسكاتلند رفته ، زنگ خانهء ييلاقى مدير كلّ را به صدا درآوردند . مدير كلّ درحالىكه از حمّام بيرون آمده و حولهء حمّام روى شانهاش بود ، در را باز كرد و علّت را سؤال نمود .
نامهء وزير خارجه را به او دادند . تعارف كرد كه وارد شوند . در اطاق ناهارخورى نشستند .
آقاخان محلّاتى علّت ملاقات را بيان نمود و خواهش كرد : اكنون كه خيال بر كنارى سلطان أحمد شاه را داريد ، بهتر است هر فرد ديگرى كه مورد قبول شماست به سلطنت انتخاب شود .
مدير كلّ مزبور پس از آنكه سؤال كرد كه : آيا مطلب ديگرى هم داريد ؟ ! جواب منفى شنيد . كاغذ وزير خارجه كه روى ميز جلويش بود با دست سر داد روى ميز و گفت :
« ما ديگر با اين خانواده كه در طول صد و پنجاه سال ما را با روسها هميشه در يكمترى جنگ قرار داده بود نمىتوانيم كار بكنيم » .
آن سه نفر نگاهى به هم نموده ، يكى از آنها گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
. « 1 » آنگاه مدير كلّ امور شرق ، نصرت السّلطنة و عضد السلطان را مخاطب قرار داده ، اظهار داشت نسبت به شما مزاحمتى نخواهد شد ، و امنيّت شما تضمين است .
اين دو نفر از راه روسيّه عازم ايران شدند . هنگامى كه از رشت به طرف
هامش
( 1 ) ذيل آيه 156 ، از سورهء 2 : البقرة