« بيش از دو سه ماه به انقراض سلسلهء قاجاريّه و جلسهء نهم آبان 1304 نمانده بود . سلطان أحمد شاه در سويس بسرمىبرد . يكى دو نفر از نزديكان و منسوبان وى كه قصد عزيمت به ايران را داشتند به منظور خداحافظى نزد سلطان أحمد شاه رفته ، اظهار داشتند كه مىخواهيم به ايران مراجعت نمائيم ؛ اجازه مىفرمائيد ؟ ! در ضمن اين ملاقات گلايه از طرفين شروع شد . شاه از آنها گله كرد : چرا كمتر نزد من مىآئيد ؟ ! آنها به قسمى ديگر گله كردند .
شاه درحالىكه اشك از گوشهء چشمانش جارى بود اظهار داشت : حق داريد پيش خودتان اينطور فكر كنيد كه سلسلهء قاجاريّه را من منقرض خواهم كرد ، و من باعث بدبختى دودمان قاجاريّه شدهام .
ولى اين فكر و نيت را تا موقعى مىتوانيد داشته باشيد كه موقعيتى نظير موقعيّت من نداشته باشيد ! ولى اگر به جاى من بوديد ، تصديق مىكرديد كه هر چه من كردهام به صلاح ملّت و مملكت و خانوادهء قاجاريّه كردهام .
يكى از آنها جوابا در لفافه اظهار داشت كه : شما خودتان وسائل انقراض را فراهم مىكنيد ! اگر اجازه داده بوديد ، كلك رضا خان را كنده بودند ؛ ديگر امروز دچار اينهمه مشكلات نبوديم ! شاه حرف او را قطع كرده ، اظهار داشت : اگر به فرض رضا خان را كشته بوديم ، رضا خان ديگر براى ما مىتراشيدند ! اگر رضا خان كشته شده بود ، فورا رضا خان ديگرى با هزار درجه شدّت براى ما مىتراشيدند ؛ و در اطراف كشته شدن رضا خان هم براى ما چيزها مىگفتند و همه جور نسبتى به ما مىدادند .
پس صلاح ما نبود كه راضى شويم رضا خان را ترور يا معدوم كنند .
يكى ديگر از آنها اظهار داشت : كار مشكلى نيست . ما روابط شما را با
نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 182
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٨٢