ندارند . اينها نيستند كه صاحب مملكت ايران هستند . ايران صاحب ديگر دارد كه غير از شاه و صدر اعظم است .
وقتى كه مىديدند در يك روزى اعتماد الدّولة را كه يگانه مرد تواناى ايران است ، در يك روز با تمام اعوان و انصار و اولادش نيست و نابود مىكنند ، آن وقت بجاى او ميرزا شفيع را مىنشانند ؛ رجال دربار در فكر فرومىروند : اين شاه نبود او را برد و ديگرى را آورد .
وقتى كه ميرزا أبو القاسم قائم مقام را نمىگذارند يك سال صدارت كند و حاجى ميرزا آقاسى را چهارده سال در صدارت حفظ مىكنند ، پيداست كه كار ، كار شاه نيست .
همچنين ميرزا تقى خان اميركبير را با آن قدرت و توانائى از بين مىبرند و ميرزا آقاخان نورى را در مسند صدارت مىنشانند ، همه مىفهمند كه كار شاه نيست . اين دست ديگرى است كه ميرزا تقى خان را مىكشد و ميرزا آقاخان را به جايش مىنشاند .
آن تشريفاتى كه براى دخول به محفل فراماسون [ ترتيب ] دادهاند ، هر تازهوارد از مشاهدهء آن تشريفات مات و مبهوت مىشود . اختيار از كفّ او خارج است . خود را در مقابل چيزهائى مشاهده مىكند كه از خود بىخود مىشود ؛ در اين وقت است كه از او قول و قرار مىگيرند و تا آخر عمر به آن محفل خود را بسته مىبيند و برگشت براى او نيست ، و اوامر آن بدون چون و چرا بايد اجرا شود تا به بهشت موعود كه آزادى تامّ و تمام سكنهء جهان در آنست برسند .
آنوقت است كه آزادى - برادرى و برابرى تمام روى كرهء زمين را خواهد گرفت . . . » « 1 » و
هامش
( 1 ) اگر كسى مىخواهد اطّلاعات زياد بدست آورد ، به كتابى كه در زير