تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
حصين بن حمام گفته است :
أبى قومنا أن ينصفونا فأنصفت * قواضب فى أيماننا تقطر الدّما ( 1 ) يفلّقن هاما من رجال أعزّة * علينا و هم كانوا أعقّ و أظلما ( 2 ) « 1 »
هامش
- ولد الزّنا گفت : اى دختر ! چرا روى خود را گرفته‌اى ؟ ! گفت : مگر تو در شريعت جدّم محمّد نيستى ؟ ! از اين نامحرمان روى خود را پوشيده‌ام ! گفت : چرا دست خود را به گردن خود گذاشته‌اى ؟ ! گفت : طوق آهن گردن مرا زخم نموده است . چون طوق ميان زخم مىرود بسيار زجر و زحمت مىدهد او را به دست خود گرفته‌ام ! پس يزيد گريست و اشك ديدهء خود را به آستين خود پاك مىكرد . سكينه فرياد كرد ؛ گفت : اى يزيد ! ترا به خدا قسم مىدهم اگر جدّم رسول خدا ما را عريان و گرسنه در ميان نامحرمان مشاهد نمايد ، چه خواهد كرد و چه خواهد گفت ؟ ! آه ! آه ! ترا اى فلك پرده‌ها چاك باد * ترا دشمن اى چرخ چالاك باد تو اى قامت چرخ شو چنبرى * تو اى آسمان باش نيلوفرى خزان باد فصل تو اى نوبهار * كمان باد سرو تو اى جويبار تو اى مهر شو تا ابد سرنگون * تو اى مه بپالاى رخ را به خون تو اى گلشن زندگى برميار * تو اى پير دهقان درختى مكار تو اى قدّ دلكش همه سرمه‌ساى * تو اى سرو سركش ز پا اندر آى تو اى نوجوان زندگانى مكن * ز مى چهره را ارغوانى مكن تو اى نغمه جز ناله راهى مپوى * تو اى نغمه جز ناله حرفى مگوى زبان بستن از قصّهء دوش به * در اين راز نگشودن گوش به خوش‌تر آن باشد كه سرّ دلبران * گفته آيد در حديث ديگران » تمام شد گفتار نظام العلماء أعلى الله مقامه . ببينيد چقدر دنائت و رذالت و عناد و لجاجت است كه امروزه در كشور سعودى براى بچّه‌هاى مدرسه كتاب بنام « سيرهء أمير المؤمنين يزيد » مىنويسند ؛ ويحا لهم و تبّا لهم ، أولئك أصحب النّار هم فيها خلدون . ( 1 ) - اين قصّه ، و قصّهء أبى برزهء أسلمى را نيز علاوه بر ابن أثير ، سبط ابن جوزى ، در كتاب « تذكرة الخواصّ » ص 148 و 149 ، از ابن أبى الدّنيا آورده است . و نيز مسعودى در