« امّا بوزينه به علّت نزديك بودن جسمش به جسد انسان ، نفسش طورى شده است كه از نفس انسانى حكايت مىكند . » بارى التزام به اصل تبدّل انواع و انتهاء نسل انسان به بوزينه ، براى ساكنان مغرب زمين كه نه فلسفهء درستى دارند و نه كتاب راستينى ، بعيد نيست . و ليكن براى مسلمانى كه در برهان و حكمتش همچون بوعلىها ، و فارابىها ، و ملّا صدراها را تحويل داده است ، و كتاب متقن و اصيلش با نداى آسمانى خود پيوسته از متابعت تخمين و حدس و گمان و گفتار بدون علم و بىسند قطعى ، منع مىكند ؛ بسيار جاى شگفت است كه بر اثر دانشهاى تجربيّه و تئوريهاى غير ثابته و غير مثبته ، يكسره خود را ببازد و به مكتب پندار دل ببندد و حقائق را به ثمن بخس بفروشد ؛ و با تشكيل مقدّمات وهميّه بخواهد نتيجهء قطعيّه بگيرد . اين راه براى حكماء مسدود است ؛ و براى متشرّعين و ملتزمين به قرآن كريم غير قابل قبول .
[ مطايبهء مؤلّف با كسى كه قائل به انتهاء نسل بشر به ميمون بود ]
مطايبه : روزى با كسى كه قائل به منتهى شدن نسل انسان به بوزينه بود بحث داشتم . او اصرار و ابرام را از حدّ گذراند ؛ و دليلى هم غير همين مسائل پندارى و اوهام خياليّه كه در اين كتاب از آن سخن به ميان آمد نداشت ؛ و حقير نيز با كمال استوارى و استحكام گفتارش را مردود مىدانستم ، و مواضع مغالطه را مىنماياندم .
در مجلس بعد كه برخورد به ميان آمد ، ناگهان گفتم : آقا ! براى من ثابت شده است كه مردم بر دو دسته هستند :
اوّل : كسانى كه ظاهرا و باطنا آدمىزاده هستند . دوّم : كسانى كه ظاهرا آدمزاده ، ولى در باطن از نسل ميمونند ! گفت : شما كه خلاف اين را مىگفتيد ؛ و مىگفتيد كه آيه اوّل از سورهء نساء صراحت دارد بر آنكه همهء افراد بشر از يك نسل ، و همه منتهى به نفس