محلّ و موضع حقائق را كه امور واقعيّه هستند مشخّص ، و نيز محلّ و موطن اعتباريّات را كه بنا به جعل و قرار دادن شخص معتبر در ذهن است معيّن نموده ؛ و عدم تولّد علوم اعتباريّه را از علوم حقيقيّه ، مانند آفتاب روشن نمودهاند . و تمام موارد « بايد » ها از « هست » ها جدا شده است . و ليكن در دو مورد بيان فرمودهاند كه در ميان اعتباريّات و حقائق رابطهاى برقرار است :
[ رابطهء ميان اعتباريّات و حقائق ]
اوّل : استوار بودن معانى وهميّه بر روى معانى حقيقيّه .
و عبارت ايشان اينست :
« هريك از اين معانى وهمى روى حقيقتى استوار است ؛ يعنى هر حدّ وهمى را كه به مصداقى مىدهيم ، مصداق ديگرى واقعى نيز دارد كه از آنجا گرفته مىشود . مثلا اگر انسانى را شير قرار داديم ، يك شير واقعى نيز هست كه حدّ شير از آن اوست . » « 1 » اين گفتار در نهايت اتقان است . زيرا اين امر اعتبارى كه قيامش بر قواى واهمه و تخيّل است ، اگر مستند به يك امر حقيقى باشد مطلوب ما ثابت است ، و اگر مستند به يك امر وهمى تخيلى ديگرى باشد مستلزم دور و تسلسل است . و بدون قيام هم كه معنى ندارد ، زيرا صورتهاى منطبعهء در نفس ، يا از خارج هستند و يا از ذهن كه آن هم سابقا بواسطهء انعكاس صورت خارجى متحقّق گرديده است .
از اينجاست قاعدهء : كلّ ما بالعرض لا بدّ و أن ينتهى إلى ما بالذّات ، و قاعدهء : لكلّ مجاز حقيقة .
زيرا فرض موجود عرضى كه قائم بر ذات است ، بدون فرض ذات محال است . و فرض استعمال مجاز كه خروج از دائرهء استعمال حقيقى است ، بدون
هامش
( 1 ) - « اصول فلسفه » ج 2 ، ص 151