2 - تو اين حقيقت را براى من بگو : آيا جبرائيل واقعا دحيه بود در وقتى كه در لباس و هيئت بشر براى بخشندهء هدايت و فيضاندهندهء دلالت و رسالت ، ظهور مىنمود ؟ ! 3 - نه چنين نبود ؛ بلكه بدون شكّ و ترديد در علم و بينش پيغمبر ، به واقعيّت و ماهيّت آن شخص حاضر مشهود و معلوم ، از بقيّهء افرادى كه نزد رسول خدا بودند ، مزيّت و برترى وجود داشت كه :
4 - رسول خدا او را فرشتهاى مىيافت كه به او وحى مىكند ؛ و غير رسول خدا او را مردى مىديدند كه براى مذاكره و گفتگو با آن حضرت بدان مجلس فرا خوانده شده است .
بارى ، اينها همه راجع به جهت دوّم از اشكال هفتم بود كه بر صاحب مقاله وارد است .
[ جهت سوّم : منطق قويم و مقدّمات برهانى شخص حكيم ، براى همه الزامآور است ]
جهت سوّم آنست كه : ايشان به سهولت مىگويند : لزومى ندارد انسان براى سرباز زدن از پذيرش آراء علّامه طباطبائى خود را به تكلّف بيندازد . زيرا علّامه در اين مدّعى اصولى را مفروض و مسلّم داشتهاند كه كافى است براى ردّ مطلب ايشان ، انسان همچون كانت اصول ما بعد الطّبيعة را قبول نكند ؛ در اين صورت بناى ايشان فرومىريزد .
عين عبارت اينست :
« بيفزائيم كه به هيچوجه مسلّمات علّامهء طباطبائى همين چند اصل آشكار كه مذكور افتاد نيست . ايشان لاجرم در معرفتشناسى هم اصولى را مفروض گرفتهاند ؛ و آن اينكه فىالمثل آدمى مىتواند ( بر خلاف رأى كانت ) فلسفهء ما بعد الطّبيعة بنا كند ، و در آن آرائى را بطور قطع و يقين به اثبات برساند . و اينكه آراى ما بعد الطّبيعىّ « با معنى » است نه « بىمعنى » ( به زعم بعضى فيلسوفان آنالتيك جديد ) .
و لذا كافيست كسى كانتى گردد ، يا از آن هم نازلتر ، پيرو مكتب اهل