موجودات زندهء پديد آمده از بيوشيمى مثلا ؟ بهر حال ماهيّت ، معنائى در مقابل معناى وجود دارد . و اين كلام قابل انكار نيست .
اگر قائل به أصالة الوجود شويم ، بحث در هر دو طريق از طبيعيّات : از طبيعيّات قديم و يا علوم تجربى امروزه يكى است . و اگر قائل به أصالة الماهيّة شويم نيز ، بحث در هر دو طريق يكى است . ابدا تفاوتى نيست .
بنابراين ، سخن از اينكه : از بين رفتن بحث طبيعيّات كهن ، در بحث فلسفهء ما بعد الطّبيعة و متافيزيك خلل مىگذارد ، صددرصد گفتارى است نااستوار .
سرّ اين مطلب آنست كه : الهيّات بر اساس قواعد منطقى كه علم الميزان متكفّل صحّت و درستى آنست ، بنا شده است .
علم الميزان همچون قواعد رياضى ، ثابت و لا يتغيّر است . قياسات اقترانيّه و استثنائيّه و منتج بودن أشكال اربعه با شرائط مخصوص به خود ، و ترتيب صغرى و كبرى ، قابل انكار نيست .
[ فلسفهء ما بعد الطّبيعة بر اساس قواعد ثابت منطقى است و طبيعيّات اثرى در آن ندارد ]
در فلسفهء ما بعد الطّبيعة تا مطلب به برهان نرسد قابل قبول نيست . خطابه و جدل و شعر و مغالطه ، و مسائلى كه يكى از مقدّماتش از اينها تشكيل شده باشد ، قابل قبول نيست . نتيجه ، تابع أخسّ مقدّمتين مىباشد ؛ و هر دو مقدّمهء قياس بايد برهانى باشد . براى اين امر مهمّ است كه علم منطق را وضع كردهاند ، و بوعلى سينا منطق عجيب « شفاء » را نوشته است و خواجه نصير الدّين طوسى آن كتاب قطور منطق « أساس الاقتباس » را تأليف نموده است ؛ و تا هم اكنون خواندن علم منطق در حوزههاى علميّه رائج و دارج است .
امّا طبيعيّات با تمام شئونشان و با همهء متفرّعات مسائلشان ، از طبّ و نجوم و هيئت و مسائل زمين و آسمان ، متّكى بر برهان نيستند . مسائل اين علوم استقرائى است كه در امروزه بجاى كلمهء استقراء ، تجربه نام نهادهاند . و همه