را مطّلع كردم و گفتم : حضرت جعفر بن محمّد عليه السّلام بر پدرت زيد بن علىّ خيلى محزون و داغدار است .
يحيى به من گفت : عموى من محمّد بن علىّ عليهما السّلام ( يعنى حضرت باقر عليه السّلام ) به پدرم إشاره كرد كه خروج نكند ! و او را مطّلع كرد كه اگر خارج شود و از مدينه بيرون بيايد ، مسير امرش به كجا خواهد انجاميد ؛ تمام اين قضايا را خبر داد ؛ حال آيا تو پسر عمّ من جعفر بن محمّد عليهما السّلام را ديده و ملاقات كردهاى ؟ ! گفتم : آرى ! گفت : از او چيزى دربارهء من شنيدى ؟ ! گفتم : بله ! گفت : از من چه قسم ياد مىكرد ، به من خبر بده ؟ ! گفتم : فدايت شوم من دوست ندارم مواجه شوم با تو به آنچه از او دربارهء تو شنيدم . گفت : أ بِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنى ؟ ! هاتِ ما سَمِعْتَهُ .
يحيى گفت : تو مرا از مرگ مىترسانى ؟ ! هر چه شنيدى بيان كن ! گفتم : شنيدم كه مىگفت : او كشته مىشود و بردار آويخته مىگردد ، همانطور كه پدرش كشته شد و به دار آويخته شد .
رنگ از صورت يحيى بن زيد پريد و گفت :
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ
. « 1 »
اى متوكّل ! خداوند عزّ و جلّ اين أمر را بوسيلهء ما تأييد فرمود ؛ و براى ما علم و شمشير قرار داده است ( شمشير و علم هر دو از براى ما جمع شدند ) أمّا پسر عموهاى ما ( حضرت صادق عليه السّلام ) فقط علم دارند . گفتم : فدايت شوم ! من ديدم كه مردم به پسر عمّت جعفر عليه السّلام ، ميلشان بيشتر است تا به تو و پدرت !
يحيى گفت : چون عموى من محمّد بن علىّ و پسرش جعفر بن محمّد عليهم السّلام مردم را به حيات و زندگى مىخوانند و ما آنها را دعوت به مرگ مىكنيم .
هامش
( 1 ) آيه 39 ، از سورهء 13 : الرّعد