سر مىزد تذكّر مىدادند و جلوى خطا را مىگرفتند ؛ و اگر قابل دفع نبود آن شخص را از مجلس استفتاء و يا از بيرونى و أمثال اينها طرد مىكردند و نمىگذاشتند خودشان دستخوش آراء و أهواء اينها قرار بگيرند .
اين هم فقط بواسطهء حُسن ظنّى است كه إنسان بدون جهت دربارهء بعضى پيدا مىكند . بعضى از خواصّ إنسان ، از شاگردان و محبّين و قوم و خويشهاى او ، بواسطهء ارتباطى كه با إنسان دارند رخنه مىكنند و كم كم فكر او را مىدزدند و به عقيدهء خودشان مىخواهند كار خوبى بكنند ، ميخواهند خدمت به جامعه كنند ، خدمت به مسلمين كنند ، و حال آنكه ممكن است خلاف اين باشد .
اين يك ظلمى است كه بر مردم پيدا مىشود بدون اينكه شخص فقيه بفهمد . اين خطر بسيار عظيمى است كه أمير المؤمنين عليه السّلام در آن نامه به مالك أشتر تذكّر مىدهد و سرّش را بيان مىكند .
ابن أبى الحديد در « شرح نهج البلاغهء » در شرح خطبهء دويست و چهارده كه دربارهء حقّ والى بر رعيّت و رعيّت بر والى ذكر شد ، داستانى نقل مىكند كه : أهل كوفه نزد مأمون آمدند و از والى خود تظلّم كردند ؛ مأمون به آنها گفت :
ما عَلِمْتُ فى عُمّالى أعْدَلَ وَ لا أقْوَمَ بِأَمْرِ الرَّعيَّةِ ، وَ لا أعْوَدَ عَلَيْهِمْ بِالرِّفْقِ مِنْهُ .
« من در ميان تمام عمّال خودم كه در بلاد مختلف گماشتهام ، كسى كه عادلتر باشد و در رسيدگى به امور رعيّت استوارتر باشد و از جهت رفق و مداراى او به رعيّت و رساندن ثمرات و منافع به رعيّت از همه پر بهرهتر باشد ، مانند اين شخص سراغ ندارم ؛ اين از همهء آنها بهتر است » .
داستان مرد كوفى و شكايت او نزد مأمون از جور و ستم والى كوفه
فَقالَ لَهُ مِنْهُمْ واحِدٌ : فَلا أحَدَ أوْلَى مِنْكَ يا أَميرَالْمُؤْمِنينَ بِالْعَدْلِ وَ الإنْصافِ ! وَ إذا كانَ بِهَذِهِ الصِّفَةِ فَمِنْ عَدْلِ أميرِالْمُؤْمِنينَ أنْ يُوَلِّيَهُ بَلَدًا بَلَدًا حَتَّى يَلْحَقَ أهْلَ كُلِّ بَلَدٍ مِنْ عَدْلِهِ مِثْلُ ما لَحِقْنا مِنْهُ ، وَ يَأْخُذوا بِقِسْطِهِمْ مِنْهُ كَما أخَذَ مِنْهُ سِواهُمْ ؛ وَ إذا فَعَلَ أميرُالْمُؤْمِنينَ ذَلِكَ لَمْ يُصِبِ الْكوفَةَ مِنْهُ أكْثَرَ مِنْ ثَلاثِ