بود رسيد ، و از ترس اينكه مبادا نزد تو بيايم و شكايت كنم من را گرفت و حبس نمود » .
فَكَتَبَ إلَى عَمْرٍو : إذا أتاكَ كِتابى هَذا فَاشْهَدِ الْمَوْسِمَ أنْتَ وَ ابْنُكَ !
« عُمر كاغذى به عمرو بن عاص نوشت : چنانچه نامهء من به تو رسيد ، در موسم حجّ تو و پسرت اينجا حاضر شويد ! »
فَلَمّا قَدِمَ عَمْرٌو وَ ابْنُهُ ، دَفَعَ الدِّرَّةَ إلَى الْمِصْرىِّ وَ قالَ : اضْرِبْهُ كَما ضَرَبَكَ !
« هنگاميكه عمرو بن عاص و پسرش آمدند ، عمر آن تازيانهء كوتاه ( دِرّه ) را به آن شخص مصرى داد و گفت : بزن اين پسر را همانطور كه تو را زده است ! »
فَجَعَلَ يَضْرِبُهُ وَ عُمَرُ يَقولُ : اضْرِبِ ابْنَ الاميرِ ! اضْرِبِ ابْنَ الاميرِ ! يُرَدِّدُها حَتَّى قالَ : يا أميرَالْمُؤْمِنينَ ! قَدِ اسْتَقَدْتُ مِنْهُ .
« اين مرد هم شروع كرد به زدن پسر عمرو بن عاص ، و عمر مىگفت : بزن پسر أمير را ، بزن پسر أمير را ! و مرتّب اين جمله را تكرار مىكرد تا اينكه آن مرد مصرى گفت : من تقاصّ خود را گرفتم و به مقدارى كه مرا زده بود به او زدم » .
فَقالَ - وَ أشارَ إلَى عَمْرٍو - : ضَعْها عَلَى صَلْعَتِهِ !
« در اين حال عمر به اين جوان مصرى گفت : اين شلّاق را بزن بر سر ( صَلْعَه ) عمرو بن عاص ! » صَلْعَه يعنى موضعى از سر ، كه مو ندارد . صَلِعَ يَصْلَعُ صَلَعًا ، يعنى سَقَطَ شَعْرُ رَأْسِهِ ، فَهُوَ أصْلَع . صُلْعَة و صَلَعَة موضع صَلْع است . جائى از سر إنسان كه معمولًا موى آن مىريزد را مىگويند صَلْعَه ؛ و به شخصى كه موى سرش ، بالاخصّ موى جلوى سرش ريخته شده أصْلَع مىگويند .
فَقالَ الْمِصْرىُّ يا أميرَالْمُؤْمِنينَ ! إنَّما أضْرِبُ مَنْ ضَرَبَنى ! « مصرى گفت : يا أمير المؤمنين ! بايد بزنم آنكسى كه مرا زده است ، پدرش كه مرا نزده است ! »
فَقالَ : إنَّما ضَرَبَكَ بِقُوَّةِ أبيهِ وَ سُلْطانِهِ ؛ فَاضْرِبْهُ إنْ شِئْتَ ؛ فَوَ اللَهِ لَوْ فَعَلْتَ لَما مَنَعَكَ أحَدٌ مِنْهُ حَتَّى تَكونَ أنْتَ الَّذى تَتَبَرَّعُ بِالْكَفِّ عَنْهُ !
ولايت فقيه در حكومت اسلام (فارسى) — صفحة 134
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٣٤