خارجى ( يعنى وطى خارجى ) باشد بواسطهء اين إنشاء قبلى است ؛ و إنشاء هم يك أمر جعلى اعتبارى است كه حكم شرعى بر او مترتّب است . جميع مسائل معاملات و إيقاعات از همين قبيل است .
فبناءً عليهذا ، اينكه حاكم مثلًا أمر به رؤيت هلال ، يا بسيج عمومى و حركت مردم ، و به صلح يا توقّف ، و بطور كلّى هر أمرى كه مىكند ، إنشاء است در عالم اعتبار ؛ و از باب اينست كه او در نفس خود سعه و ولايتى بر مردم مىبيند ، و بر أساس أحكام شرعيّهء كلّيّهاى كه از كتاب و سنّت و روايات أئمّهء معصومين عليهم السّلام فرا گرفته است ، و با صفا و نورانيّت قلب و تجرّد باطنى خود ، تمامى اصول و قواعد حاكم و محكوم ، وارد و مورود ، عامّ و خاصّ ، مطلق و مقيّد ، ناسخ و منسوخ را من حيث المجموع در اين موضوع خارجى رعايت نموده ، و نتيجهء همهء آنها را در حكم خود جمع كرده ، وظيفه را مشخّص مىنمايد . حال ، خواه با لفظ « حَكَمْتُ » تعيين وظيفه كند يا با لفظى ديگر ، فرق نمىكند ؛ همين كه وظيفه را مشخّص نمود ، معنى آن ، حكم است . اين است معنى ولايت فقيه و حكم حاكم .
أهمّيّت اين ولايت ؛ الرَّادُّ عَلَيْهِ ، الرَّادُّ عَلَيْنَا
البتّه اين يك واقعيّتى است كه داراى گسترش و آثار و أبعادى است . وقتى حاكم حكم كرد ، حكم اعتبارى وى آنقدر داراى أهمّيّت است كه در نزد شارع : الرَّآدُّ عَلَيْهِ ، الرَّآدُّ عَلَيْنَا ؛ وَ الرَّآدُّ عَلَيْنَا ، الرَّآدُّ عَلَى اللَهِ ؛ وَ هُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَه به حساب مىآيد .
حاكم تا تمام أطراف و جوانب مسأله را نبيند و ننگرد و بر دلش ننشيند و يقين پيدا نكند و اطمينان و سكون حاصل ننمايد ، حكم نمىكند ؛ زيرا كه اين حكم براى مردم مسؤوليّت سنگينى دارد . كسى كه با حكم حاكم مخالفت كند ، با حكم خدا مخالفت نموده است و آن در حكم شرك به خدا مىباشد . اين است معنى حكم حاكم .
از اينجا بدست مىآوريم كه : حكم حاكم بر أساس ولايت و سعهء نفسانى